|  |   |  |   |

جمعه

یادم افتاد آنروز بیش از اندازه تقویم و ساعت را چک میکردم
چرایش را نمیدانم،مانند خبر مرگ که در دلی می افتد،گوشش بیش از دوتا بود برای حرف هایم ... و حرفهایش روی شقیقه ی قلبم تیر می کشید.آخرش را نفهمیدم ،فقط گفت: روزهای تعطیل سرمان خیلی شلوغ است،باید بروم ،تو هم گریه نکن...
حالا که فکر میکنم انگار رفتنش در دلم افتاده بود ،آنروز آنقدر جمعه بود که رفت و دیگر ندیدمش...میفهمی؟ من نباید تقویم را نگاه میکردم
.
کوثرمددی

نویسنده : کوثر مددی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل