|  |   |  |   |

شکلات اضافه

سوز سرد پاییزی نشان از وزیدن بادهای شبانه این فصل می داد . مهر ماه هر سال بادهای محلی(تورنه) کمر درختان را خم می کرد مادر از ماه قبل لباس های زمستانی و گرم را آماده کرده بود دوره ی تابستان برای منطقه ما همیشه کوتاه و از شهریور حال و هوای پاییز میرسید.....رسوم گذشتگان در این فصلها قشنگ بود و من از همان روزها علاقه شدیدی به آن داشتم در اوج 14 سالگی شاید اصرار من مادر را متقائد میکرد تا مرا به مراسم شو دری
بیرون رفتن در شب) ببرد این مراسم برمیگشت به گذشته های دور .....در شبهای شهریور و مهر بادهای تند و سردی میوزید که باعث ریختن محصولات باقیمانده روی شاخه ها میشد دانه های آلو و گردو لابه لای علف های سرد و خیس هنگام تاریکی و شوق جمع کردن آنها و پر کردن سبدها.......جوانان با شور و حال خاصی در کنار هم قدم میزدند. در شبهای سرد اوایل پاییز لابه لای درختان مینشستند...چای و تنقلات می آوردند صدای خنده ها و شادمانی ها در دل تاریکی و باد گم می شد....دختر و پسرها هم این شبها را غنیمت میدانستند و خاطره سازی میکردند....
از غروب آن روزاز کنار مادر تکان نمی خوردم....و با خواهش و تمنا می خواستم یکبار ما هم به این مراسم برویم اما مادر هر بار بهانه ای می آورد خواهر و برادرت خوابند ، بیدار میشوند....پدرت اجازه نمیدهد،هوا سرد است موقع مدرسه مریض میشوی ، از درس هایت عقب می افتی، این کارها مال جوونهاست......
مامان همین یکبار از بابا اجازه بگیر...من با دخترهای فرشته خانم چه فرقی دارم...همین یکبارخواهش میکنم!
و مادر نگاهی به من کرد و برنجش را در آبکش ریخت با لبخندی گفت حالا تا شب ببینم چه میشود...غروبتر دیدم که با چه مکافاتی از پدر اجازه گرفت و البته قرار شد با زن عمو و عموی کوچکم برویم....
مادرم خود خود فرشته بود چقدر حال و هوایم را درک میکرد و چقدر زیبا میخندید...در پوستم نمیگنجیدم....هزار بار لباسهایم را چک کردم چیزی کم نباشد..شلوار بافتنی گرم بلوز بافتنی دستبافت زرشکی که مادرم تمام بهار را برای بافتنش وقت گذاشته بود ...شال گردن و کلاه...دستکش و سبد ....وای چقدر عالی بود....
باید در ساکت بودن و آرامش خانه همکاری میکردم تا بچه ها بیدار نشوند...ساعت11 عمو و زن عمو آمدند و با یک چراغ قوه و یک فانوس بعد از شنیدن سفارشات پدر راه افتادیم...
باغها در تاریکی غوطه ور بودند حس میکردم روی بوم سیاهی چند تا خط قهوه ای روشن کشیده باشی ...درختان مات و مبهوت نگاهمان میکردند و باد گوشواره های قشنگشان را تاب میداد.....سردی شب پنجشنبه مهر ماه برایم گرم و خوشایند بوداز همان ابتدا همسایه ها و اهل محل خودمان(سرچشمه )را میدیدم و احوال پرسیهای مادر و زن عمو وقت من را میگرفت.....من فقط دلم میخواست بروم آنقدر میان باغها بدوم تا نفس نفس بزنم...روی سبزه ها بخوابم و ستاره ها را از لابه لای شاخه های درهم رفته که مثل دستهای جادوگری در شب مینمود ببینم ...گردوها لابه لای سبزه ها و آلوها گاه زیر پا له میشدند...این تنها زمانی بود که باغداران و کشاورزان با رضایت کامل و گاه خودشان هم برای تفریح می آمدند...و اعتقاد بر این بود تمام آنچه با باد میریزد حلال و با رضای صاحب باغ است. و برکت باغ برای سال بعد بیشتر میشود.
زیر درخت بزرگ گردویی که انتهای باغ بود مادر یکی از آشناها را دید کنار درخت نشستند و خیال بلند شدن نداشتند،از گوشه ای صدای خنده و شادی جوانان می آمد سبد من تا نیمه پر شده بود چند تا از همکلاسیهایم را دیدم...محبوبه دوست و هم محلی ام هم آمده بود و چشمهای درشتش انگار زیر نور مهتاب بیشتر میدرخشید..میگفت خیلی گردو جمع کرده ام و من با نگاهی به سبدم و او گفتم نه مال تو بیشتر است و هر دو خم شدیم ...یکی از پسر بچه ها با چوبی میدوید به سبدم خورد و تمام گردوها را ریخت هاج و واج ماندم...تا آمدم حرفی بزنم دوید و رفت...مادرم که حواسش از آنجا کامل با من بود فریاد زد عیبی ندارد جمعشان کن...من و محبوبه نشستیم روی علفها...محبوبه گفت پسر آقای رضایی بود فردا صبح در راه مدرسه حالش را میگیریم...گفتم ولش کن جمعشان میکنیم...دوباره با غر غر گفت دفعه قبل یادت نیست تمام پوست آدامسهایت را با تقلب برد بعد هم در کوچه داد زد که از تو برده است...گفتم یک هفته بعد همش را پس آورد و معذرت خواهی کرد .شانه هایش را بالا انداخت و زیر لب گفت چه فایده! همین موقع صدای سلام و احوال پرسی مادرم با یکی از همسایه ها از پشت سرم آمد بلند شدم من هم سلام کردم خانمی مهربان حالم را پرسید...جوانی که موهای تراشیده اش حکایت از سرباز بودنش میکرد هم سلام کرد و نشست و تمام گردوها را جمع کرد و سبد را به من داد تشکر کردم و با لبخندها از هم جدا شدیم ...محبوبه هم به مادر و برادرش پیوست.....
ساعت از 2گذشته بود که آتشی که عمو با دوستانش روشن کرده بود خاموش شدو کم کم خواب به چشمان اهالی نشست ورفته رفته درختان در دل تاریکی نیمه شب تنها شدند....
صبح جمعه تا 11 خوابیدم...وقتی پرده را مادر کنار زد آفتاب دیگر نزدیک وسط آسمان بود باید دیگر به درسها میرسیدم...
سوز سردی میوزید... و آبهایی که در چاله های کوچه بودیخ بسته بودند... من گاه از محبوبه و زهرا جدامیشدم تا با کف کفشهایم بشکنمشان راه مدرسه طولانی شده بود دوره ابتدایی مدرسه مان خیلی نزدیک بود اما حالا راهنمایی باید از تنها میدان شهر با آن بید مجنون زیبا میگذشتیم....صدای رادیو از داخل مغازه ای به گوش میرسید...آهنگ جنگ و اخبار همیشگی....یاد عموی وسطیم افتادم که دوران سربازیش را در جنگ میگذرانیدو ماهها بود که خبری از او نیامده و مادربزرگم هر غروب گریه میکرد....
نوبت کی بود تا خوراکی بخرد ....من بودم...هر صبح یکیمان 3عدد بیسکوییت میخریدیم مغازه بزرگ کنار میدان که شامل چند دهنه مغازه و بالای آن هم خانه قدیمی زیبایی که پنجره های قشنگش رو به میدان باز میشد و تابستانها گلدانهای پر از گلش دل هر رهگذری را میبرد. داخل مغازه شدم به سختی مقنعه و چادرم که از راهنمایی مجبور به پوشیدنش بودم را جمع میکردم...با سلامی سه تا بیسکوییت برداشتم و گذاشتن داخل ترازو...پولش را هم که چند تا سکه بیشتر نمیشد کنارش ریختم سلامی کردو گفت قابل نداره ...آه این که آقای جوان دیشبی بود...کمی با خجالت گفتم ممنونم و بیسکوییتها را گرفتم و رفتم...در راه محبوبه از دیشب حرف میزد و من یک باره گفتم مغازه داره عوض شده امروز حاج آقا نبود اون آقای دیشبی بود....محبوبه که کلانتر محل بود و همه را میشناخت پرید وسط حرفم گفت آره خوب نوه حاج آقاست، سربازه برای همین همیشه در مغازه نیست نوه دختریشه همون خانمی که دیشب با مامانت و مامانم احوال پرسی کرد ...مدرسه و ریاضیات و فارسی عزیزم و ورزش دوست داشتنی...
از آنجا که هر روزبعد مدرسه برای مادرم پر حرفی میکردم و کلی تعریف داشتم آنقدر که مادر میخندید میگفت ناهارت سرد شد .... بی اختیار از خانم دیشبی پرسیدم ....در گذشته همکلاسی هم بودند البته مثل همه ی این شهر رابطه فامیلی دور هم داشتند....
فردا صبح سردتر از همیشه بود باد تندی میوزید هر سه تا چادرهایمان را در کیف گذاشتیم و میدویدیم اگر اینکار را نمیکردیم یقینا مثل بادکنک سبکی به هوا میرفتیم....جلوی مغازه همیشگی ایستادیم نوبت محبوبه بود رفت و ما از سرما به خود میلرزیدیم...وقتی آمد با صدای بلندخندید و گفت این 3تا بیسکوییت این همه یک شکلات اضافه..بعد با شیطنت گفت البته مال ما نیست سفارشی برای این خانمه....و رو به من کرد گفتم اذیت نکن دیگه ...گفت جدی میگم به خدا گفت بدم به تو اما با هم میخوریم....
از آنجا که یادمان داده بودند سربه زیر و با نجابت برخورد کنیم ... چیزی نگفتیم و برای مدرسه دویدیم تا دیرنشود .
برای اولین بار در زندگیم کمی فراتر از کودکی و بازی فکرم درگیر شد...چرا فکر کردن به این مغازه و این نوه حاجی را دوست داشتم....چرا برایم مهم بود کی در مغازه باشد...ای بابا من که فقط به درخت و چشمه و خانه درختی و طراحی ،مداد و زغالهایم فکر میکردم..چرا حالا اینطوری شدم این را حالا میفهمم 14 سالگی یک دختر چه دنیای قشنگی دارد !......
نوبت من بود شبش بی اختیار با خودم فکر کردم بگذارم محبوبه جای من برود اینجوری بهتر است از این احساس میترسیدم.....
صبح محبوبه اخمی کرد و گفت نه من نوبت تو را نمی روم کار خوبی نیست و کلی چانه زد و من وارد مغازه شدم سلام کردم و مثل همیشه تا آمدم بیسکوییت بردارم با سلام و لبخندگرمی بیسکوییتها را داخل پلاستیک گذاشت و یک شکلات اضافه....پرسیدم چقدر اضافه تر میشود و خواهش کردم شکلات دیروزی را هم حساب کند...خندید و گفت اصلاً حرفش را نزن پدر شما به گردن من خیلی حق داردمن دانش آموز ایشان بودم....از طرفی شما دختر خیلی خوبی هستی من طراحی و نقاشیهایت را در نمایشگاه تابستان کانون دیده ام این جایزه این همه زیبایی و سادگیست. تازه چند سال پیش فوتبال هم عالی بازی میکردی ...در دوچرخه سواری هم که در محل اولی ...کوهنوردی که دیگر نگو پارسال با پدر و عمویتان قله نیزوا بودید اینها جایزه ندارد؟......و نمیدانم چرا نگاهش این همه گرما داشت و من نتوانستم حرفی بزنم فقط تشکر کردم انگار لال شده بودم این همه اطلاعات از کجا داشت امان از محل های کوچک آدم را از خودش بهتر میشناسند...
غروب برای خرید با مادرم رفتیم بازار ! کنار مغازه ایستاده بود و با همان لبخند همیشگی نگاهمان میکرد....از آن روز دلم به گونه ای دیگر می تپید طی رسوم و ارزشهایی که یادمان داده بودند سر به زیرتر از همیشه فقط عبور میکردم و او با نگاهش بدرقه ام میکرد....
سرمای سختی خورده بودم دو روز مدرسه نرفتم...گلو درد شدید و سرفه های وحشتناک...تجویزهای مادربزگم و دم کرده های مادرم حالم را بهتر کرد محبوبه عصر ها می آمد تا درسها را بگوید دلم میخواست از او راجع به مغازه و نوه حاجی می پرسیدم اما خجالت میکشیدم....
شنبه صبح بودو کمی شب قبل برف باریده بود اولین برف امسال خیلی زود آمد و خبر از زمستان سخت میداد...نوبت من بود و حاجی شال و کلاهش را تا چشمهایش پوشانده بود من فقط خطوط کنار چشمهایش را میدیدم اما انگار به همان مهربانی نگاه نوه اش بود...با مهربانی می گفت خودتان را بپوشانید سرمانخورید ...از آنروز چیزی در وجودم به دنبال نوه حاجی کنار مغازه میگشت اما نبود غروبها نبود ، صبح ها نبود، در خیابانها نبود در مسیر کوچه باغ نبود و انگار اصلاً در شهر نبود...
بله رادیو دم به دم مارش نظامی میزد و آهنگهای انقلابی می انداخت ظبط طوسی کوچکمان و اخبار جنگ...خبری از عمو نبود...مادرم میگفت روزهای سختی است پدرم نگران بود گفت میخواهند دوره آموزش نظامی برای مدیران و معلمان بگذارند...دایی ها و خاله ها از تهران به خاطر حملات نظامی و بمب باران به خانه مادربزگ آمده بودند...چقدر جنگ چیز بدی بود..
گمان من درست بود پسر حاجی دوباره به سربازی رفته...مادرم میگفت سربازها در دوران سختی دارند خدمت میکنند ،خبری از عموی سربازم هم نبود...آذر ماه رسیده و برف سنگینی همه جا را سفید کرده بود میدان شهر یخ زده بود قندیلهای آویزان از شاخه های بید مجنون چقدر زیبا مینمود...اصلاً حس مدرسه رفتن نبود دلم گرفته و حوصله هیچ چیزی نداشتم....انگار حال و هوای شهر طور دیگری بود.....ساعت آخر معلم علوم نیامده بود و ما زودتر تعطیل شدیم اصلاً حوصله بازی و توپ نداشتم...اصرار بچه ها بیفایده بود میخواستم بروم خانه دلم میخواست با مادرم حرف بزنم. محبوبه هم آمد...خیابانها بوی سردی میداد بوی وحشت و ترس....حرفهای محبوبه را نمیشنیدم ....صدای اذان ظهر از مسجد میدان می آمد...نزدیک میدان میشدیم....صدای اذان تمام شده بود اما صداها قطع نشده بود...صدایی از دور به گوش میرسید ...صدای صوت قران...سرم را بالا آوردم کنار مغازه حجله ای نورانی، و عکسی که میان فانوسها لبخند میزد با همان مهربانی....انگار جز صدای قرآن هیچ چیز حتی فریادهای محبوبه را هم نمیشنیدم. ....دانه های برف شروع به باریدن کرد....چقدر جنگ چیز بدی بود ...چقدر یخ کرده بودم ، دانه های اشکم مثل قندیلهای بید مجنون قبل از اینکه روی گونه هایم بریزد یخ میزد و من با پشت دستهای یخ زده پاکش می کردم چقدر جنگ چیز بدی بود!...

نویسنده : نسیم فهیمی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل