|  |   |  |   |

سفرِ محو

به نام خدا
سوسوی نور شمع کافه در مه غلیظ از پنجره به سختی دیده میشد. برف و کولاک شدید به در و دیوار کهنه و چوبی اش میکوبید.آذرخش های سرخ و غرّش آسمان توجه او را جلب نمیکرد. با قدم های آهسته و شمرده نزدیک میشد. بوی خیسی چوب همه جا را گرفته بود. سرد، تاریک و خلوت...
پالتوی کهنه و سنگین اش را آویخت و برفهای رویش را تکاند. مثل همیشه با چشمان نافذ و تیز بینش به اطراف نگریست. صاحب آنجا توجهی به او نکرد؛ انگار که اصلا او را ندیده است. صدای جیر جیر صندلی پوسیده ای از انتها می آمد. پیر مردی لرزان و ساکت آنجا نشسته بود. با دیدن او لبخند تلخی زد و با اشاره تعارف کرد که بنشیند. دو دستش را به هم میمالید. به زحمت گفت: ((بالاخره آمدی...))
سرش را تکان داد و گفت: ((درست به موقع.))
-((خب، فکر کنم دیگه اینجا تحمل منو نداره. منم همینطور...مقصد بعدی کجاست؟))
سکوت کرد. برگشت و با صدایی آرام و نافذ گفت: (( یک قهوه دوست من، خیلی داغ.))
کافه دار به چشمانش خیره مانده بود.بی حرکت ایستاده بود.سپس دستی به سرش کشید و سراسیمه فنجانی قهوه روی میز گذاشت.
به پیرمرد گفت: ((اول به من بگو، بدون اینکه بدونی کجا میخوای بری، چرا مشتاقی خودتو به من بسپری؟))
تکاپوی ضعیف شمع در آن پهنه ی تاریک و مخوف دست پیرمرد را نشان میداد که فنجان را گرفته است.((من خسته ام...خیلی خسته. تمام مدت فکر میکردم اینجا ارزش هایی داره، قوانینی داره...من اشتباه کردم...اینجا هیچ قانونی نداره...فقط پوچی محض...برای اینکه بتونم اینجا بمونم، تمام مدت خودم رو خفه کردم...تمام کوله بارم سوخت... دیگه مدت ها ست اینجا نیستم. کاش زودتر میفهمیدم چیا رو میتونم با خودم بیارم...و مهمتر...چیا رو نه...))
فنجان در دستش میلرزید. چشمان خیسش را بست و آرام سر کشید.
-((جایی دوری میریم پیرمرد خیلی دور. اونجا تنها نیستی، ولی کسی رو نمیشناسی))
مرد سیاه پوش و راست قامت بلند شد. غرش مهیب آسمان به تن کهنه ی آنجا لرزه انداخت. اشک روی گونه های پیرمرد یخ زده بود. دوباره به زحمت به صندلی تکیه داد. آنقدر راحت که گویی هرگز نمیخواست بلند شود.
کتش را به تن کرد و آرام نزدیک در رفت. صورتش را برگرداند و گفت: ((راستی خاطره ها تو با خودت بیار...من هم نمیدونم مقصد کجاست...))
آرام زیر دانه های برف میرفت. باد سرد و بی رحم به تن خسته ی آنجا میکوبید. دیگر نه سوسوی شمع معلوم بود، و نه جیر جیر صندلی کهنه می آمد. کافه دار آرام و مبهوت بیرون آمد و کلاه پشمی اش را به سر کرد. به سمت نور کوچکی که از دور دیده میشد رفت... همان سمت که صدای زوزه ی گرگ ها می آمد. خوب میشنید، اما بی تردید میرفت...


سالار بصیری، 9 مهر 1394

نویسنده : سالار بصیری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل