|  |   |  |   |

سه نما

سه نما
نمای اول:
سال 1346 شمسی
خونه ما تو منطقه شمیرانات(تجریش) جای خارج از شهر و منطقه خوش آب و هوا و ییلاقی بودو من یک جوون 27 ساله بودم.
تازه تشکیل خانواده داده بودم همسرم دختر زیبا و نجیب و از خانواده با اصالت بود، اون روز خانمم خونه نبودورفته بود خونه مامانش، خونه ما ویلایی و حیاط دار در دو طبقه و دوبلکس و با یک تراس روبه خیابان اصلی، روبه روی خونه ما یک کاواره قرار داشت، عصر اون روز بعد از یک خوابه قیلوله از پله اتاق خوابم پایین اومدم ، پله ها منتهی میشود به حال پذیرایی طبقه بالا بعد از طی کردن فضای حال پذیرایی به سمت اشپزخانه رفتم تا برای خودم قهوه تُرک درست کنم، آخه میگن قهوه ترک خیلی خوشمزه ست و من برای اولین بار بود که میخواستم قهوه تُرک بخورم، دستور تهیه اونو که داخل پمکتش بود رو خوندم و بعد شروع به درست کردن قهوه کردم بو و عطر قهوه سراسر اتاق را ورداشته بود، بوش ادمو مست میکرد.
بعد از درست شدن قهوه یک فنجون برای خودم ریختم و بسمت تراس رفتم و روی صندلی راحتی که پایه چوبی از جنس گردو داشت و پایه اش بصورت نیم دایره بود لم دادم و خودمو روش ولو کردم ،و با حرکت جزیی به عقب و جلو میرفت، حس خوبی داشتم همینطور که بسمت عقب میرفت نمای خیابان اصلی از نظرم پنهان و وقتی به سمت جلو میرفت تمام خیابان زیر پام بود، تو این رفت و برگشت مداوم و تکراری مردی خوش قد و بالا از کاواره بیرون اومد، تلوتلو میخورد، مشخص بود حال طبیعی نداشت و مست مست بود، عرض پیاده رو طی کرد و به سختی از روی جوی پرید، البته پاش به آن طرف جوی نرسید و افتاد تو آب و شلوارش خیس شد، بلند شد و خودشو تکان میداد، انگار که لباسهاش خاکی شده باشه، کلی خندیدم به این کارش تصمیم داشت عرض خیابان طی کنه، برای لحظه ای حواسم به فنجان قهوه پرت شد جرعی از این نوشیدنی گوارا خوردم صدای ترمز ماشین حواسم را به سمت خیابان جلب کرد، یک پیکان سفید یخچالی به مرد مست زده بود، مرد مست روی زمین و غرق خون افتاده بود راننده برای چند لحظه مات و مبهوت مانده بود، کمی به اطراف نگاه کرد بعد کمی دنده عقب گرفت و پاشو روی پدال گاز گذاشت و از محل حادثه گریخت...
نمای دوم:
سال 1357 شمسی
به قهوه خوردن اعتیاد پیدا کرده بودم، عصر جمعه بود و تنها بودم ،همسرم با دخترم رفته بودن خونه مادر ش، بلند شدم از روی تخت بسمت آشپزخانه رفتم ، تا برای خودم قهوه درست کنم، بدنم لمس بود، تا زمانیکه قهوه نمیخوردم سرحال نمیشدم، بیصبرانه و کلافه منتظر بودم، که قهوه درست بشه یک فنجون برای خودم ریختم و مطابق عادت همیشگی بسمت تراس رفتم درب تراس رو باز کردم و خودم روی صندلی راحتی ولو ،یک جرعه از قهوه نوشیدم، احساس کردم تمام سلولهای بدنم دارن نفس میکشن، زمان زمانی بود که تمام کشور سراسر تظاهرات واعتراض و اعتصاب باب بود، ولی هنوز کاواره برقرار بود، صدای درب خروجی کاواره نظرم رو جلب کرد، مردی تلوتلو خوران از کاواره بیرون امد وسپس عرض پیاده رو و جوی اب را طی کرد، زمانی که صندلی راحتیم به عقب رفت و من نمای خیابان از نظرم ناپیدا شد، صدای ترمز یک ماشین نظرم رو جلب کرد سریع به خیابان نگاه کردم و دیدم یک هیلمن قرمز رنگ به همون عابر مست زده بود، راننده ابتدا شوکه شده بود، بعد بدونه اینکه درنگی بکنه از ماشین پیدا شد و با کمک چند نفر از مردم که صحنه تصادف رو دیده و خودشون رو سریع به محل حادثه رسونده بودند مرد مصدوم رو با احتیاط و به ارامی به کنار خیابان انتقال دادن بعد راننده گفت لطفا یکی از تلفن همگانی به اورژانس تماس بگیره تا امبولانس بیاد یکی از مردها گفت کی پول خورد داره تا بتونم تماس بگیرم صاحب کاواره که براثر سروصدا از کاواره اومده بود بیرون یکدفعه گفت بیاید کاواره من تلفن داره از اونجا زنگ بزنید ،بعد یکی با صاحب کاواره ی رفتن بسمت کاواره تا تماس بگیرن بعد از چند لحظه اومدن بیرون از اونجا و گفتن امبولاس نمیاد چون تو شهر درگیری شده و همه امبولانس ها درگیر انتقال مجروحان ،بهتره خودتون برسونیدش بیمارستان، یکدفعه یکی از مردها رو به راننده کرد و گفت داداش پشت ماشینت بشین ببریمش بیمارستان بعد مردم کمک کردند و مجروح حادثه رو روی صندلی عقب ماشین گذاشتن و یکنفر از جمعیت هم جلو نشست و با راننده به سمت بیمارستان رفتن.....
نمای سوم:
سال 1386 شمسی
تازه از خواب بیدار شده بودم همسرم خونه نبود رفته بود خونه دخترش اخه قرار بود فردا با دامادمون برن مسافرت مشهد برای زیارت من نتونستم برم چون مادر پیرم پیشم بود و باید ازش مواظبت میکردم، بلند شدم و رفتم سمت آشپزخانه تا قهوه درست کنم تازه گی ها قهوه هم دیگه سرحالم نمیکنه ولی چیکار کنم عادت کردم به خوردنش، دیگه قهوه اصل تُرک هم پیدا نمیشه ،باید کلی پول بدم تا اصلش گیرم بیاد، بعضی مواقع هم ،اصلشم قلابی از کار در میاد، لامعصب هم چیزی قلابی و چینی شده و هیچ چیز طعم و مزه قدیمی رو نداره...صدای چای ساز باعث شد تا بلند بشم و قهوه رو درست کنم ویک فنجون برای خودم ریختم طبق روال همیشگی به سمت تراس رفتم، پرده رو کنار زدم نمای خیابان خیلی با قدیم فرق کرده بود خیلی وقت بود اون کاواره جمع شده بود و به جاش یک سفره خانه سنتی بنا شده بود، البته هنوز بعضی از شبها و اونم معمولا اخر شب ها یکسری افراد خاص تلوتلو خوران ازش بیرون میان، البته به سختی میشه نوسان اندامشون و تلو تلو خوردنشونو فهمید، شاید مال اون ها هم مثل قهوه تُرک من جنسش خوب نیست!!!!.
درب کشویی بالکن رو کنار زدم و رفتم روی صندلی راحتی وروی همدم همیشگیم ولو شدم و جرعی از قهوه خودمو سر کشیدم و به گذر عمرم فکر میکردم ،که چقدر زود دیر میشه.
صدای ترمز شدید یک ماشین باعث شد توجه ام به خیابان جلب بشه، یک پژو 206 سفید به یک عابر که از وسط خیابان میخواست رد بشه برخورد کرده بود، یک جوون روی زمین افتاده بود و غوطه ور در خون ،راننده پشت فرمون خشکش زده بود بعد از چند لحظه دنده عقب گرفت و پاشو رو گاز گذاشت و از صحنه متواری شد، عده ای از مردم که صدای تصادف رو شنیده بودن بسمت محل حادثه خودشونو سریع رسوندن و بعد گوشی موبایلشون رو در اوردند و از درد و ناله و لحظات پایانی زندگی اون جوون فیلم میگرفتن بلند شدم و سریع خودمو به تلفن رسوندم و به اورژانس زنگ زدم.....
اون شب خیلی بد خوابیدم....
تاریخ یک نمودار سینوسی بی رحم و غیر قابل پیش بینی است.....
***********************************************************
این داستان تقدیم به همه شما سروران و عزیزان
*********************************
مورخه 22/07/94 – بافت کرمان – ارادتمند همه شما عزیزان – مرتضی حاجی آقاجانی

نویسنده : مرتضی حاجی اقاجانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل