|  |   |  |   |

حلقه ی سوم نونا فکرو/خاطرات درختی

گل بود و بنفشه بود و خدای بزرگ به روی بچه ها می خندید. نسیم ملایم بهاری داشت به آرومی شاخ و برگ درختارو نوازش می کرد . نونا خانوم زیر سایه ی درخت کاج خوابیده بود که یهو یه کاج ناخونده پایین افتاد و رو پیشونیش نشست.
نونا خانوم چشماشو وا کرد و با دیدن این مهمون ناخونده لبخندی زد و گفت:
- « خوش اومدی ! »
کاجی کوچولو نگاهی به نونا خانوم کرد و با تبسم گفت :
- « از من سلام !»
نونا خانوم که شرمنده ی ادب « کاجی» شده بود گفت:
- « آخ ، آخ ببخشین ، حواسم نبود ، سلام ، صبح آسمونی شما بخیر!»
کاجی کوچولو با تعجب پرسید:
- « چی ؟ گفتی صبح آسمونی ؟ میشه بگی منظورت چیه ؟»
نونا خانوم کاجی کوچیکه رو از رو پیشونیش برداشت و تو دستاش گرفت ، اونوقتم از جاش پا شد و درحالیکه داشت به درخت کاج تکیه می داد سرشو بالا گرفت و گفت:
- « یعنی از بالا پایین افتادی و خوردی تو پیشونیم ، اما پیش خودم فکر کردم که یه هدیه ی آسمونی اومده پیشم و باید بهش خوش آمد بگم!!»
کاجی کوچولو با ناز گفت :
- « اوه ببخشین ، نونا خانوم ، شما نگاه قشنگی به دوروبرتون دارین..! با این که من پیشونیتونو دردآوردم اما تحملم کردین و آخ نگفتین...»
نونا خانوم گفت:
- « نونا فکرو ، تموم هدیه های آسمونی رو دوست داره .. مدتی همنشین درخت بودی و حالام مهمون زمین .... ای کاش یه کم از خاطره های درختیت واسم می گفتی!»
کاجی کوچولو لبخندی زد و گفت:
- « چه توصیف قشنگی !! خاطرات درختی .....خاطرات درختی »
نونا فکرو گفت :
- « خودتم قشنگی که حرفا رو قشنگ میشنوی ! خب حالا میشه واسم از خاطراتت بگی ؟ آخه باید خوبیا رو از همدیگه یادگرفت»
کاجی کوچولو با شوق گفت:
- « پس واسه همین بود ، رهگذرایی که از اینجا رد می شدن، میگفتن نونا با فکرش خوشگله ! شما همش دنبال یادگیری هستین....خب ، حالا که اینطور شد منم از خاطرات درختیم می گم...»
نونا خانوم دستی به موهای قشنگش کشید و پاسخ داد:
- « سراپا گوشم و هوشم جذاب !!»
کاجی کوچولو عشوه کنان جواب داد:
- « الهی فدای اون هوش خوشگلت بشم و ..اما یکی از خاطرات درختیمو گوش کن.....چند وقت پیش یه نسیم بهاری اومد و شروع کرد به لالایی خوندن ، خنکای هوا باعث شد خوابم بگیره که یهویی متوجه شدم که یه قطره آب رو صورتم افتاد . از اون جایی که فکر کردم داره بارون میاد چشامو باز کردم و دیدم بالای سرم گنجشک قشنگی نشسته و داره گریه می کنه. صداش زدم و گفتم :
- « سلام. گنجشک مهربون چی شده ، میشه بگی چرا داری گریه می کنی»
خاله گنجشکه همینکه صدامو شنید پرزد و اومد کنارم و گفت:
- « سلام کاجی خانم ....دلم خیلی پره ....»
پرسیدم :
- « دلت از چی پره»
گفت:
- « کاجی جون .. مطمئنی که تحمل شنیدنشو داری ؟»
کاجی کوچولو گفت :
- « آره ، هرچند زیاد دوست ندارم از غم و غصه بشنوم ، اما چون همیشه با امید زندگی می کنم دلم می خواد غصه هاتو واسم بگی...»
خاله گنجشکه سرفه ی کوتاهی کرد و گفت:
- « باشه کاجی جونم...می دونم ، واسه شنیدنش خیلی بی قراری ...راستش یکی دو ساعت قبل ، به همراه دوستم داشتیم نزدیکیای شهر پرواز می کردیم تا کمی غذا پیدا کنیم و واسه بچه هامون به لونه ببریم که یهویی یه شئ نوک تیز ، محکم تو سینه ی دوستم خورد و اون بیچاره ، خونین و مالین نقش زمین شد. خوب که نیگا کردم دیدم یه بچه ی شیطون با تیروکمون به سمت منم نشونه رفته و اگه دیر بجنبم ، آنی ، کله پا می شم. واسه همینم زودی رفتم لابه لای شاخ و برگ یه درخت بزرگ و خودمو پنهون کردم. اون بچه ی بد ، دوست بیچاره مو از روی خاک برداشت و در حالی که داشت لابه لای دستاش دست و پا می زد بی رحمانه سرشو از تنش جدا کرد . اونوقتم زد زیر خنده. من که از دیدن این صحنه جز آه و ناله کاری از دستم بر نمیومد ، جنازه ی بی گناه دوستمو با نیگام بدرقه کردم . حالام که اومدم پیش شما ، خیلی غمگینم»
کاجی کوچولو در حالی که حسابی بغض کرده بود ، اینو گفت و ساکت شد.
نوناخانوم گفت :
- « چقدر دردناک ...ولی بهت قول میدم او بچه هه سزای کار بدشو می بینه ...خب نگفتی بعدش چی شد؟»
کاجی کوچولو گفت :
- « نونا خانوم عجله کردی و نذاشتی بقیه ی ماجرا رو بگم ، راستش همونطوری که گفتی شد ، چون با گنجشکه دوست شدم و اون زود زود میومد پسشم و واسم دردل می کرد . یه روز که داشتیم با همدیگه درد دل می کردیم ، یهویی گنجیشکه فریاد کشید:
- « نیگا کن ...کاجی جونم اینی که من می بینم ، شما هم می بینی؟»
منم به جایی که خاله گنجیشکه اشاره کرد نیگاه کردم و دیدم یه آقا پسر کوچولو پاش تا زانو تو گچه و داره با عصا سمت ما میاد! خانم گنجیشکه دوباره با صدای بلند گفت :
- « خودشه !! همون آقا پسر شیطون ، همونی که بچه های دوستمو بی مادر کرد....آره خودشه....ولی ....این که سالم بود..پس چرا....»
کاجی کوچولو دیگه چیزی نگفت و سرشو پایین انداخت....
نونا خانوم نگاهی به کاجی کوچولو انداخت و گفت :
- « ممنونم کاجی جون که این خاطره رو برام تعریف کردی.....از امروز ببعد از شما مثل بهترین دوستم مراقبت می کنم و تو خونه کنار کتابای درسیم می ذارم از شما هم می خوام همیشه کنارم باشین و اجازه بدین بقیه خاطراتتونو گوش کنم و ازشون درس بگیرم»
کاجی کوچولو ، یه چشم آبداری گفت و نونا خانون کاجی همزبون رو چسبوند به قلب مهربونش.
قصه ی ما به چی رسید؟
کلاغه به آشیون رسید.



نویسنده : سامرند داودی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل