|  |   |  |   |

هنوز هم فریاد می کشد...

پرده ها آشفته اند و سکوت وحشتناکی حاکم است بی آنکه کسی بداند در این اتاق مدت هاست که کسی آزادی می خواهد مدت هاست که کسی می خواهد پرواز کند آن هم با بالهای شکسته اش...
دیگر هیچ نسیمی بوی گل یاس نمی دهد و کسی هنوز هم به پنجره خیره است گویی چیزی میخواهد شاید یک لیوان آب و یا چند قدم آزادی کسی نمی داند که سکوت چقدر دردناک است درحالیکه درد تمام بدنت را فرا گرفته و تو فریاد می خواهی هنوز هم تنهاست و این تنهایی آزارش می دهد و قرص ها را هر 12 ساعت یکبار میخورد و همه فکر میکنند آرامبخش اند و فردا دیوانه می شود دیوانه تر از آنچه که از سکوتش پیدا بود و ساعت ها فریاد می کشد ...
طناب ها دستانش را باز هم اسیر کرده اند و او محکوم به مرگی سرد است یک مرگ که پایان ندارد و قرص ها را هر 8 ساعت یکبار میخورد و فردا باز هم فریاد و اینبار چندین قرص دیگر و باز هم فریاد؛ دیوارها نزدیک و نزدیک تر میشوند احساس خفگی میکند خاطرات زنده میشوند تمام آن روزهایی که زنده بودنش را،نفس کشیدنش را هیچ کس جز خودش نفهمید و او هنوز هم فریاد می کشد...

نویسنده : فاطمه امیریان

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل