|  |   |  |   |

نقاش زندگی

زندگی زمزمه ی آهنگیست که با مرگ هم آواز می شود
وشاید زندگی دویدن عقربه های ساعت دیواری خاک خورده ی مادر بزرگم باشد

من که میگویم زندگی یک خواب است،خواب شیرین یک رویا و رویای شیرین یک خواب

زندگی شاد کردن کودک دست فروشیست که آرزوهایش را میکرد حراج..

کودکی تخس زیر باران بازی میکرد
پرسیدم زندگی در دیدگه تو چیست؟؟
گفت زندگی خوردن یک بستنی ست زیر باران
باید یخ زد و خورد و لذت برد..

مادری آبستن گفت زندگی زایش زندگی دیگریست

هم چنان رفتم و رفتم تا رسیدم به نقاشی فقیه
نقاش قلمش را برداشت و در تابلو
هر که را دیده بودم نقاشی کرد
مادر و کودک را اول از همه کشید و صفت خورشید و زمین را به آن دو داد...
بعد باران را کشید و آن را نعمت الهی نامید..
آن کودک تخس با بستنی در دستش را زیر باران کشید گفت نام این لذت است ..
چند قدم آن طرف تر کودک محزون دست فروش را درگوشه خیابان کشید و گفت این سختی و رنج زندگیست..

رنگ قرمز را برداشت و ساعت خاک خورده مادر بزرگم را با آوای زمزمه ی مرگ در مرکز تابلو به نشانه اخطار کشید و نام آن را گذر زمان گذاشت

همه در تابلو نقاشی شده بودند
در کنار هر کسی رودی جاری بود
صفت تقدیر بر رود همه نقش بست..

در دل هرفرد آینه ای کاشت وگفت
این ذات وسرشت آدمیست
آینه هر کس به وسعت قلبش بود
یک نفر مدام آینه اش را با زغال رنگ میکرد
دیگری آینه خود را در زیر کفشش لگد مال میکرد
کودک دست فروش ،حاشیه متروک خیابان از شدت سرما کز کرده بود و مدام آینه اش را ها میکرد و با گوشه ژاکت محقر سرخابی رنگش غبار روی آینه را میتکاند..

در بوم نقاش زندگی جریان داشت تا ابدیت...
هر کسی نقشی بازی میکرد و میرفت..
در دلم گفتم نقاش، عجب هنرمند ماهریست..
همه را در تابلو جا داده بود و به همه نقشی یکسان داده بود،
همه در تابلو همسان بودند..

همچنان غرق تماشای نقاشی بودم،
رویم را به نقاش کردم تا که نامش پرسم ..
اما مبهوت و انگشت به دهان وا ماندم

هیچ اثری از نقاش نبود...
وفقط یک تابلو مملو از نقش و نگار بود
که در دل آن نام خدا حک شده بود

نویسنده : میتراکشاورز

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل