|  |   |  |   |

کتابخانه ی انسان ها ....

ساعتی پیش به کتاب خانه مرکزی شهر رفتم

مسئول کتابخانه خوابیده بود

اتاقی کوچک با لامپ کم سو که چشمانش دو دو میزد .

و آنطرف ها جمعی به دنبال کتاب خود !!!

ساعت 11:10 هوای سرد و کتابخانه تاریک

نمیدانم چرا میگویند شب ها به کتابخانه نروید؟!!!! ، ولی .......

کتاب های زیادی در قفسه بود ولی کو خواننده ای ؟؟؟!!!

کتاب هایی که به امانت رفته بود و جایشان خالی ....

قدم زنان به جای همیشگی رسیدم

به ستون مقابلم خیره می شوم و چیزی جز کتاب و کتاب نمیبینم

چشمم تا کار میکند کتاب های که به گـُمانم ثبت کامپیوتر نشده بودند

شاید هم مسئول کتاب خانه یادش رفته بود

مطمنم ثبت نشده بود ، آخر هر کتابی را میدیدم ممهور به نام و نام ....بود

بچه که بودم هم به این کتاب خانه آمده بودم

ولی حالا پیشرفت کرده بود کتاب ها در قفسه های دو تایی و سه تایی

با نظم چیده شده بودند و....... چقدر کتاب ؟؟!!!!!

کتاب های سفید که هیچکش حتی جلدشان را نمیخواند و ازشان میگذشت

تا ....تا به کتاب خودش برسد و آن را بخواند یا جلد خاکی و سیاهش را با آب

تمیز کند؟؟!!!

چ فایده ؟ جلد کتاب که مهم، نیست ؟ هست؟

چقدر کتاب در دل قفسه ها خوابیده بودند شایدم هم بیدار ؟؟؟

کتاب هایی که ....

یکی با جلد یکی بی جلد ، یکی سیاه و یکی سفید ، یکی ......

به دنبال کتاب پدر یکی از دوستانم بودم که بارها جایش را به

من نشان داده بود

در حال جستجو بودم که گربه ای قلبم را جابه جا کرد ، دلم میخواست

جیغ بزنم

ان هم از نوع بنفش ولی یادم افتاد مرد هستم و در ثانی ممکن است

کتاب آزاری کنم

مات چشمانش شدم سیاه و پشمالو با چشمانی تیز و براق شبیه به

چراغ قوه ی وحید نور میداد

خیلی دلم میخواست مات بمانم و بماند ولی ؟...کیشش کردم تا ....

تازه کتاب را پیدا کرده بودم که....

صدای ویز و ویز 1100 بلند شد و ....اگر دیر جمبیده بودم کل کتابخانه

بر سرم آوار شده بود ،مادر بود گوشی را برداشتم

من: الو سلام مامان

مامانم: سلام و زهر مار معلومه کدوم گوری هستی ؟

من: من که به وحید گفتم میرم کتابخونه.

مامان :کتابخونه؟ 11:30؟؟

سعید زود بیا خونه فهمیدی ؟؟؟!!!

پایان

نویسنده : سعید مختاری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل