|  |   |  |   |

مونولوگ های خانوم ف2

خانوم "ف"،خانوم"ف"
همه گیر داده اند به خانوم ف.خودش بهم گفت دیگر دلش نمی خواهد مونولوگ هایش را بنویسد.اصلا بنویسد که چه بشود؟عرضم به حضور شما که "خانوم ف"
بعد از اینکه با گریه گفت از دست همه خسته شده است.در حالیکه داشت آب دماغش را پاک میکرد به طرف آشپزخانه رفت تا با فنجانی چای یا قهوه از من پذیرایی کند..راستش را بگویم؟می دانید چه کار کردم؟خب بین خودمان بماند.خیلی حرفه ای آخرین مونولوگ هایش را از بین دفتر و کتاب هایش پیدا کردم و قبل از اینکه خانوم ف متوجه چیزی شوند از خانه شان رفتم.
مونولوگ های خانوم ف:
از همه متنفر شده ام.از آب چکان ظرف شویی که مدام آب از گلویش میچکد و تمرکزم را بهم می زند.راسش را بگویم این هفته و هفته های قبل و قبل تر تا دلتان بخواهد اتفاق افتاده.اصلا ماندم از کجایش بگویم.آنقدر ذهنم قاطی و در هم برهم شده که واقعا خودم نمی دانم چه بگویم.دلم گرفته.دلم به اندازه ی تمام آن روزها گرفته.دلم به وسعت آسمان و ستاره هایش گرفته.بالاخره همه چیز تمام شد.کسی که برایش خفه شدم و حرف های یک قلب زمستانی را گفتم.همان کسی که قبلا گفتم روزی بخاطرش پناه بردم به رادیو
ازدواج کرد.به همین سادگی.به همین خوشمزگی.مثه تردی مزمز زیر دندان هایم.آه که دلم نمیخواهد اصلا و ابدا"این هارا کسی بداند و احیانا"اگر کسی خواند انشااا...دچار مرض بدی شود و بمیرد.اه.بازهم صدای آب آبچکان.بلند دادمی زنم و به آبچکان میگویم خفه شود.اما انگار نمی شنود.زل میزنم به عکس روی دیوار..تسبیح فیروزه ای راهم با بغض نگاه میکنم.گریه هایم را می گذارم برای شب.وقتی همه خوابند.وقتی هیچکس نگران من نیست و فقط حرف میزنم با عکس با تسبیح.با همه کسو همه چیز.قبلا"ها با خدا.اما دیگر با خدا قهرم....قهر...میخواهم بروم توی ویترین یک مغازه و تاابد مثل یک مانکن باشم و کارم شود نگاه کردن به آدم ها.دلم میخواهد تا آخر دنیا مغازه تعطیل باشد.
دلم میخواهد روی قلبم بنویسم تعطیل است."تعطیلـــــــــــــــــــــــــ"

نویسنده : فرزانه به منش

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل