عشق

نوشته شده در . ارسال شده در داستان های کوتاه

او را که می بینم انگار آفتاب زندگی من طلوع می کند .. خون بشدت در رگهایم به جریان می افتد و قلبم به تندی میزند و زود تنم داغ میشود .. دست و دلم از دیدن رخ زیبایش پنهانی شادی می کنند و با هم میرقصند .. واژه هایم به سرفه می افتند و زبانم دچار لکنت میشود .. از شوق دیدن او انگار سکته عاشقی کرده ام .. من به معجزه آیه عشق ایمان دارم .. گاه از دیدن نگاه زیبایی و شنیدن صدای آرام بخشی دل مرده ای زنده میشود و آدم تنهایی از پشت دیوارها بیرون میزند .. تا سرمای سخت زمستان را تجربه نکرده باشی شیرینی و شادابی بهار را درک نخواهی کرد .. عشق شبیه یک خاطره نیست .. عشق گاهی لذت بردن از آواز پرنده ای خوش صدا در باغ بهار است و از همه مهم تر گاه بوییدن سیب سرخ زیبایی از دست دختر باغبان است .. عشق حس غریبی نیست .. وقتی در هجوم روزهای سرد تنهایی و گذر کسالت بار زندگی دیدن نگاه پر مهر و قشنگی چشمان تازه ای در تو شور زندگی و شوق پرواز تا سرزمین آرامش و محبت پدید میاورد عشق تو را به خانه اش دعوت کرده است .. عشق یعنی تعظیم در برابر ارزش یک احساس پاک نه حراج آن ..
از دفتر : زمستان سرد تنهایی ( 1393/10/08)
نوشته : عبدالله خسروی

نویسنده : عبدالله خسروی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ