|  |   |  |   |

پاییز، پاییز است دیگر...

پاییز....سری تکون داد و زیر لب با خودش گفت:همم... دوباره سری تکون داد و با صدایی بغض کرده گفت:پاییز پاییز پاییز، پاییزه دیگه، اینم یه فصله مثه بقیه فصل ها فقط وقتی بیاد برگ درختا زرد میشه و می ریزه، پرستوها جمع می شن روی سیمای برق و کم کم فکر کوچن، هوا کم کم یخ میشه و مردم تو بازار دنبال خرید لباس های پاییزین، دوباره هیاهوی بچه ها می پیچه تو گوش مدرسه و بابای پیر مدرسه... سرش رو انداخت پایین و به برگ های زردی که ریخته بود روی زمین نگاه کرد و با لحنی اعتراض آمیز گفت: بس کن دیگه! پاییز پاییزه دیگه... و دوباره سرش رو انداخت پایین و با قدم هایی آهسته ازم دور شد، چند قدمی که برداشت، مکثی کرد و به آرامی به عقب برگشت و نگاهی به من انداخت و گفت: پاییز، پاییز یعنی غم، پاییز یعنی من.... بدون اینکه منتظر بمونه حرفی بزنم، برگشت و رفت.....

نویسنده : محمود کارگر

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل