|  |   |  |   |

قسمت سوم مرغ مينا(بازگشت دایناسورها)

قسمت سوم مرغ مينا



سر شب بود كه آقا مجتبي از سركار آمد
به محض ورودش متوجه سنگيني فضايً خونه شده بود به همين خاطر براي يك لحظه ديدم داره با ايما و اشاره
از دخترم مريم جوياي ماجرا ميشه
اخه اتمسفر و فضاي موجود طوري بود كه هر تازه واردي متوجه اون ميشد
مريم براي اينكه خيال آقا مجتبا دامادم رو راحت كنه گفت:

- نگران نباش اتفاق خاصي نيفتاده
مهسا در قفس رو باز كرد مرغ مينا پرزد و رفت
بچه ها واسه اين دمق شدن

آقا مجتبا كه تا اون لحظه فضاي خونه نگرانش كرده بود و فكر ميكرد اتفاقي چيزي افتاده نفس راحتي كشيد وًگفت :

- اي بابا منو ترسوندين همش تو فكر اين بودم ببينم چي شده !؟
خب اين كه چيز مهمي نيست و رو به مريم كرد و گفت :
پاشو ميوه اي چيزي بيار
بابا مامان خسته ان
آقا مجتبا مارو بابا و مامان خطاب مي كرد
مريم كه ميوه ها آورد و در حالي كه سمت سماور رفت كه چايي بريزه روبه مريم گفت :
تو اين گرما كي چايي مي خوره
شربت درست كن خنك شيم
بعد رو به من كرد وًگفت راستي فردا پنجشنبه است ؟
در جواب گفتم :

- آره خب پنجشنبه س كه تونستين بيايم
اين تعطيليه پنجشنبه وًجمعه واسه ما كارمنا هم نعمتيه

آقا مجتبا به خاطر اينكه جو حاكم رو بشكونه و مزاحي كرده باشه با حالت طنز آميزي گفت:

- بابا يواش
مي ترسم بشنون اين پنجشنبه هارم ازمون بگيرنا

بعد متوجه مهسا شد كه گوشه اي دمق نشسته بود و زهرا و سها هم ماتمزده داشتند گريه مي كردن
سها در حاليكه اداي آدمهاي بزرگ رو در مي آورد طوري كه كسي متوجه اشكاش نشه چشمهايش را پاك كرد و درحالي كه دستي سر آبجيش مي كشيد زهرا رو بوسيد و گفت :

- اشكالي نداره آبجي
خب مينا هم دلش واسه بابا مامانش تنگ شده بود حتمن
بعد ياد چيزي افتاد و گفت :

- خب اونم رفت تا سري به آبجيش بزنه
و روبه مهسا كرد و ادامه داد :

- مگه نه خاله جون ؟

مهسا كه تا اون لحظه هنوز از مرغ مينا
دلخور بود و از اين حركت مرغ مينا شكه شده بود سعي كرد غرورش را پيش
بچه ها حفظ كنه
با لحني كه بيشتر حالت دلداري داشت
دستي سر زهرا و سها كشيد و اونا رو بوسيد و گفت :
- آره سها درست ميگه
مينا هم مث ما كه اومديم به شما سر بزنيم و دلمون واسه شما تنگ شده بود رفت تا به آبجيش سر بزنه
اونم دلش ولسه بچه هاي آبجيش تنگ شده بود

حرفهاي مهسا مثل يه باد خنك تو گرماي تابستون بچه ها رو آروم كرد
مخصوصن زهرارو
زهرا ٢ سال از سها بزرگتره و شش سالشه
اما شايد براي شما اين رفتارش تعجب آور بود كه سعي مي كرد اوضاع رو مديريت كنه و اين رفتار او درست بعد از پرزدن مينا شكل گرفت
چون تا آن موقع هميشه از ابجي بزرگترش خط و ربط ميًگرفت و تحت تاثير رفتارهاي زهرا بود

و اين تغيير رفتار او يكي از جلوه هايي است كه تو دنيا هر حركتي كه سر ميزنه رو ساير پديده ها بي تاثير نيست
وقتي كسي يا چيزي از جمع خونواده كم ميشه يا بر عكس وقتي كسي يا چيزي به جمع خونواده اضافه ميشه
رو ساير اعضا و حتا رو فضاي اذراف تاثير ميذاره


آقا مجتبي وقتي اين تاثيرارو
مشاهده كرد و شاهد يك سري تغييرات عاطفي تو بچه ها شد
به اين بحث دامن زد و بلند بلند طوري كه مخصوصن مهسا و زهرا و سها بشنون گفت :

چه خوب ! فردا هم كه جمعه است يكي از دوستام تو اميريه يه باغ داره اتفاقن كليدشو امروز به زور بهم داد
مي گفت همه همكارا اومدن
شما تا حالا يك بارهم ازم كليد نخواستين و به زور كليد خونه باغشو گذاشت توًجيبم
بعد روًكرد به سمت مهسا و گفت :

- حتمن به مهسا خانومو زهرا و سها خوش مي گذره

مهسا كه تا اون موقع تو هيئت ادماي جا افتاده و مسني بود رو به آقا مجتبا كرد و گفت :

- آقا مجتبي ، بابام آدم عجيبيه
حالا ميفهمم تو شعر راز هستيش چي گفته !!!

آقا مجتبي گفت :

راز هستي كه واقعن يه شاهكاره
٥ هزار سطره شوخي نيست
راز هستي رو بابا واسه ٢٠٠ سال بعد نوشته

مهسا با حالت خاصي گفت:

- آره ولي اعجاز اشعار بابام تو اينه كه اگه تو زندگي خوب نگاه كنيم با جريانات زندگي آبديت ميشن

مثلن واسه همين جريان بعدازظهري هم تو راز هستي اشاراتي داشتن
بعد روًبه آقا مجتبي كرد و پرسيد:

- نتتون وصله ؟

آقا مجتبي سراسيمه گفت :

- البته كه وصله

مهسا مشتاقانه گفت :

- بايد امشب اون قسمت راز هستي رو پيدا كنم
و رو به آقا مجتبي گفت:

- پس با اجازه يه سر به وبلاگشون بزنم

چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه مهسا با حالت فاتحانه اي گفت :

- بالاخره پيداش كردم و رو كرد به همه و گفت :

- اگه اجازه بدين قبل از اينكه سفره پهن بشه اين قسمت از شعر راز هستي روًبخونم

و شروع كرد با صداي بلند خواندن :


... ... ...

برای خانه ام وقتی خریداری کنم حتا اگر گلدان


به روی چیدمان و مبلمان ِ خانه ام تأثیر خواهد داشت

و جای یک یکِ اسباب ها هم، در پی ِ هم می کند تغییر

و جای ِ چوب ِ رختی

و حتا میز ِ آرایش و جاکفشی.

و یا تعویض ِ آنها می شود ممکن!

وبر تغییر ِ فرش ِ خانه یا آرایش ِ آنها

به شدّت می نهد تأثیر!

و با یک اتفاق ِ ساده و کوچک

به کلی چیدمان تغییر می یابد!

و شاید جای ِ گوشی هم کند تغییر

و جای ِ آینــه حتا!

به یک تغییر آری، می شود حاصل

فراوان جابجایی ها و تغییرات!

چه می داند کسی، شاید

همین تغییر در منزل سبب گردد

جوان در گوش ِ مادر هم بگوید نرم و آهسته:

برای ِ ازدواج آماده ام؛ مادر!



زمانی که خرید ِ کوچکی

در خانه تغییرات ِ خاص و این چنینی می کند ایجاد

یقینن اتفاقاتی که می افتد در این دنیای ِ پهناور

به روی ِ عالم و هستی

فراوان می نهد تأثیر!

از این رو معتقد هستم

که ما مسئول ِ کار ِ خویش می باشیم

و امواجی که ساطع می شود از کارهای ِ ما

و امواجی که حاصل می شود از حرف های ِ ما

فراتر سرعتش از صوت

و حتا هم فراترسرعتش از نور می باشد!!

از این رو معتقد هستم

قضاوت کردن آسان نیست

و تنها منتشر باید نمود افکار ِ والا را...



نویسنده : محمد رضا لطفی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل