|  |   |  |   |

یک شوخی بی مزه .. ( قسمت دوم )

یک شوخی بی مزه ..
( قسمت دوم )

آقای مهربان در حالی که گوشی را محکم به گوشهایش چسبانده بود و داشت به صحبت های احمد منصوری گوش می کرد هرچه به مغزش فشار آورد نتوانست سر از کار او در بیاورد و رابطه ی باز بودن طلافروشی و این تماس تلفنی را بفهمد .
احمد منصور همینطور یک ریز حرف می زد و آسمان و ریسمان می بافت , طوری که آقای مهربان نیم بیشتر آن ها را اصلا نفهمید. کم کم داشت عصبانی می شد. یعنی شده بود . دگمه ی قرمز قطع تماس گوشی همراهش را فشرد و آنرا به سمتی انداخت. غرولند کنان دوباره خودش را انداخت روی بالش . در حالی که خیره شده بود به دختر کوچکش که در کنار مادرش دو نفری و با تاخیری هماهنگ خرناسه می کشیدند , مرتب می گفت : لعنت خدا به دل سیاه شیطون .. لعنت خدا به دل سیاه شیطون . مرتیکه پاک زده به سرش .
برخاست و آرام به طرف همسر و دختر کوچکش نازگل خزید . با دقت بالشِ زیر سرشان را مرتب کرد . صدای خرناسه ها افتاد. محمد رضا و معین هم تازه رسیده بودند به مرحله ای که اصطلاحأ باید دنده معکوس می کشیدند . آقای مهربان لبخندی زد و همانطور آرام رفت به سمتشان . در حالی که داشت وضعیت سرشان را با دقت مرتب می کرد خنده ی کوتاهی کرد و آهسته گفت : بزن کنار داداش , رسیدیم قهوه خونه ..
صدای اذان را که از بلندگوی مسجد شنید متوجه ساعت دیواری شد. دو دستش را به حالت دعا رو به قبله بالا برد و آرام زمزمه کرد : الله اکبر...الله و اکبر ...عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد .
دیگر نشانی از عصبانیت در صورتش دیده نمی شد . می خواست بچه ها را بیدار کند ولی وقتی نگاهشان کرد دلش نیامد . طوری به خواب رفته بودند که انگار دارند خواب هفت پادشاه را می بینند . موقع وضو گرفتن آنقدر در افکارش غرق شده بود که حتی متوجه ی گل بهار خانوم , همسرش هم نشد .
گل بهار خانوم چندبار آهسته او را به نام فامیلش صدا زد ولی متوجه نشد . اینبار کمی بلند تر و نزدیک گوشش و به نام کوچکش صدایش کرد : امیرجان .. امیرَکَم .. امیر دلم ..
گل بهار خانم که ترسیده بود , میزان صدایش را بالاتر برد و در حالی که نگران شده بود, شوهرش را صدا زد : امیرجان ..امیر.. خاک به سرم .. چت شد یهو؟
.
.
ادامه دارد
ر.ف.لنگرودی
07/03/93- تهران

نویسنده : رضا فلاح لنگرودی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل