|  |   |  |   |

یادش بخیراسکناسهای عیدی بابابزرگ



عیدکه میشه یاداسکناس های تانخورده ی لای قرآن بابابزرگ میفتم

یادش بخیرهرسال یادمون میرفت که بابابزرگ باتوجه به

اولویت سن عیدیارومیده!هی جرمیزدیم که اول به من

عیدی میده حالاببین!بعدیهومیدیدیم اولین اسکناس

آرزوهامون تودست خان عموجامیگرفت بعدش

خان عموکه جلزولزمارودیده بودروبه مامیکردو

باچشمکی دلمون روسرجش می نشوند

ماهم سرمون رومی نداختیم پایین و

منتظرمی موندیم تانوبت بهمون برسه

کاش اون عشق به اولین عیدی روبه من میده

بابابزرگ هرگزبزرگ نمی شد.........!

بزرگ شدنش باعث شدبه حرص وآزتبدیل بشه

ویادمون بره بایدکجاپامون روبزاریم

که سقوط نکنیمممممممممممم

نویسنده : ساراطاهری"فرزندزاگرس"

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل