|  |   |  |   |

خدا نگهدارم بود

میخام از دوران بچگیم براتون بگم. باور کنید خیلی شیطون بودم از دیوار صاف بالا میرفتم و روزی نبود که اتفاقی برام نیفته اونهم چه جورش. یه دفعه تصمیم گرفتم موشک بسازم اونوقتها ده دوازده سالم بیشتر نبود و بسکه فیلمهای سینمایی دیده بودم میخاستم مثل اونها باشم . رفتم یواشکی هر چی کبریت توی آشپزخونه داشتیم برداشتم و گوگردهای سر چوب هاشو خالی کردم و مقداری هم کاربیت و کمی هم زرنیخ با بدبختی ردیف کردم و همه رو ریختم روی هم توی لوله ای آهنی و صبر کردم تا ننه بخوابه . ننه خدابیامرزم به محض خوردن ناهار خوابش میبرد و فرصت خوبی بود. بلاخره وقتش رسید رفتم بالای راه پله و عملیات شروع شد درب لوله رو از یکطرف بستم و از طرف دیگه مخلفات رو ............ وقتی چشم باز کردم توی بیمارستان بودم و دستهام باند پیچی شده بود ننه بیچاره هم بالای سرم گریه میکرد و تا دید دارم نگاهش میکنم زد زیر گریه و گفت خدایا شکرت که بچه ام رو دوباره بهم دادی و من که اشکهای ننه داشت میچکید روی صورتم سراغ موشکم رو گرفتم بیچاره ننه نمیدونست گریه کنه یا بخنده همون موقع دکتر اومد توی اتاق وقتی منو دید بدون معطلی گفت آخه پسر جان تو رو چه به موشک ساختن اگه دست و پاهات قطع میشد چکار میکردی و از اتاق رفت بیرون ومن تازه فهمیدم که چکار کردم و چه دسته گلی به آب دادم نگو و نپرس موشک من منفجر میشه و شیشه های راه پله همه میریزه پایین و خدا میخاد که عمر من باقی باشه.

نویسنده : بهنام مرادی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل