|  |   |  |   |

مرثیه های امروزی

چون مرا بخاطر عاشقانه هایم تشویق نکرده اند مرثیه میگویم .. دلم میخواهد جایی بروم با صدای بلند زندگی کنم .. جایی که نتوانی داد بزنی باید فقط گوش کنی .. پشت درخت های پوشیده از برف زمستان در انتظار بهار وشنیدن آواز پرنده ای به دور دست ها خیره میشوم .. سالهاست در جاده ای یکطرفه چشم براه مسافری مانده ام .. در روزگاری که همه چیزی برای پنهان کردن دارند هیچکس راهنمای کسی نمیشود .. در شهر دیوارها نمیشود پنجره های باز را دید .. انگار همه گمشده ای دارند .. مدام به زندگی هم سرک می کشند .. بعضی ها جوابی برای امروزشان ندارند آنوقت برای فردا معما طرح می کنند .. برای فردایی روشن باید راه داشته باشیم نه راز .. با تمام این حرفا روزهای بد هم تمام میشوند .. آنجا که ایمان داشته باشیم خدا همیشه هوایمان را دارد ..
عبدالله خسروی

نویسنده : عبدالله خسروی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل