|  |   |  |   |

فاضل

9 ساله بودم که به علت شغل پدرم مجبور شدیم به جنوب سفر کنیم.رفتن ما از اصفهان باعث شد که از دوران کودکی ام چیزی جز تلخی به یادگار نماند. ما به مدت 2 سال در شهرستان پارسیان (گاوبندی) واقع در استان هرمزگان ساکن شدیم. من در اندک مدتی توانستم دوستان زیادی را پیدا کنم اما تنها پسرک 10 ساله ای به نام « فاضل » مرا به خود جذب کرد. پسری که ظاهر مظلوم او هیچ ارتباطی با درون پرآشوبش نداشت. همه ی بچه ها بیشتر اوقات لی لی بازی می کردند اما دراین میان فاضل همیشه اولین بازنده ی بازی بود. او نمی توانست مانند سایربچه ها خوب بپرد ودر راه رفتن نیز کمی مشکل داشت. این مسئله ذهن مرا به خود مشغول کرده بود تا اینکه بعد ازچندین هفته از مادرم پرسیدم. جوابی که مادرم به من داد آنقدر سنگین بود که همچنان آرزو میکنم ای کاش هیچ وقت کنجکاوی نمی کردم. او به من گفت فاضل در سن 7 سالگی روزی در حیاط مدرسه اش با شدت به زمین می خورد وپای او آسیب می بیند. در ابتدا خانواده اش به درد اوچندان اهمیتی نمی دهند وبرداشت آنها از یک زمین خوردگی ساده ، یک درد ساده بود. اما روز به روز برشدت درد فاضل افزوده می شد وپایش ورم می کرد. تااینکه بالاخره اورا برای معاینه به بیمارستان بردند. پس از انجام آزمایش های متعدد معلوم شد که پای فاضل به علت رشد غده ای عفونی ورم کرده است وتمام دردها نتیجه ی ضربه ای بود که برپای او وارد شده بود. از آن زمان به بعد او هر ساله کامل کف پای خود را عمل می کند تا عفونت به سایر اعضای بدنش منتقل نشود. او درد بسیاری را تحمل می کند وبرای همین است که توان دویدن وپریدن ندارد.
بعد از آن روزتوجه من به فاضل چند برابرشده بود وازاینکه تنها می توانستم شاهد دردکشیدن هایش باشم احساس بیهودگی می کردم. بعد از اتمام دوران دبستان باید به اصفهان برمی گشتیم. دل کندن ازاودر چنین شرایطی برایم سخت دشوار بود اما مانند قبل چاره ای جز تسلیم شدن نداشتم. من برگشتم، ولی هیچ وقت از او بی خبر نبودم، هیچ وقت، حتی زمانی که شنیدم به علت پخش عفونت در بدن، پایش را قطع کردند ویا موقعی که تن نحیفش را به سردی خاک سپردند....
فاضل باسن کمی که داشت سختی های بزرگی را تحمل کرد اما قلب او از این همه درد به تنگ آمد و در هجوم سیل عفونت فریاد سکوت سر داد. این است که همیشه می گویم، کودکی برای من یادآور تلخ ترین خاطرات زندگی است.
...روحش مانند نامش برفراز...

نویسنده : شیرین استادی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل