|  |   |  |   |

اولین سفر عشق

یکشب مثل همیشه وقت اون رسیده بود که برم تو رختخواب. به محض اینکه سرم رو روی بالش گذاشتم احساس کردم دارم سبک میشم و داره یه حالتی بهم دست میده. دیگه دست خودم نبود از توی جسمم اومده بودم بیرون و مثل یه پر کاه سبک شده بودم. از بالای اتاق خودم رو میدیدم که خوابیدم و انگار یه نیروی عجیبی منو میکشه بالای آسمون. خیلی لذت میبردم هر جا که اراده میکردم به یک چشم بر هم زدن انجام میشد تازه داشتم کیف میکردم که یکی مثل خودم اومد گفت میخواهی بیشتر حال کنی گفتم آره خوب چکار کنم گفت صورتت رو بگیر بالا ببین چی میشه . منم همین کار رو انجام دادم. باور کنید نم نم بارون بود یا نه یه چیزی مثل آبپاش درست مثل پودر میپاشید روی صورتم و چه حالی میکردم که همون آدم گفت برو برو برو و منم مثل برق اومدم توی جسمم . دست خودم نبود خیلی حالم گرفته شد تازه داشتم لذت میبردم که دیدم توی رختخوابم هستم. چقدر شیرین بود باور کنید توی زندگی معمولی ماها امکان نداره یه همچین چیزی اتفاق بیفته. من که خیلی حال کردم و به زندگی پس از مرگ هم عقیده دارم و فهمیدم که باید خوب باشم خوبی کنم و تا میتونم به همنوعانم کمک کنم.

نویسنده : بهنام مرادی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل