|  |   |  |   |

خدا

کوچکترکه بودم برایم سوال بود یک سوال بزرگ .می پرسیدم چه شکلی است؟می گفتند شبیه نوراست می پرسیدم کجاست؟می گفتندهمه جا هست .کلافه می شدم ازاینکه می جستمش ولی نمی دیدمش میخواستم ببینمش ولمسش کنم 0این جوابهاقانعم نمی کرد.آنقدردرگیرمفهومش بودم که شبی خوابش رادیدم پیرمردی بودمتوسط القامت, روشن وسفیدونورانی, نشسته بودگوشه ی خانه ی معروفش. یادم میادکه خوابموبرای هرکی تعریف می کردم مسخره ام می کرد ولی دست من که نبودفقط یک خواب بود.بزرگترکه شدم هنوزندیده بودمش ولی حسش کرده بودم بارها وبارها درباره اش زیاداندیشیده بودم حالاهمه چیزرادرباره اش می دانستم جواب سوالات مرا زمان داده بود می ترسیدم ومیترسم که فراموشش کنم نه این چه حرفیست که می زنم مگرمن کیستم خدانکندخدامراازیادیبرد.

نویسنده : شمسی صفری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل