|  |   |  |   |

شیشه ی خالی قرص

موهایش ریخته وچشمان آبی اش تنها یاد آور موهای بورش است.
سو ی چشمان مادر از شدت اشک وناراحتی هر روز کمتر میشود دیگر بیشتر از این نمی تواند شرمنده ی پدر از کار افتاده اش شود ،روی برگشت به خانه را ندارد چون همین امروز صبح اخرین شیشه ی قرص تمام شد قیمت ها ی گوش خراش داشت کم کم گوش هایش را کر میکرد. به در خانه خجالت تمام وجودش را پر کرده کلید را میچرخاند و در را باز میکند با صدای گرفته اش سلام میکند. مادرطرف دیگری از خانه اشک هایی که بر روی گونه هایش میغلتند را پاک میکند تا پسرش نفهمد که او باز هم در نبودش غصه خورده است باصدایی که پشتش بغضی سخت خوابیده است با لبخندی سرد سلام میکند .
کلاهش را بر میدارد پشت سرش را که نگاه میکند خواهر 13 ساله اش را میبیندکه در دستش قلک سفالی اش است. تعجب میکند چون در سر خواهرش هم خبری از موهای بور و لخت نیست،حالا خواهر وبرادر هردو کچل شده اند.

نویسنده : مهشید عین حصاری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل