|  |   |  |   |

واق واق

ــ بابا! چیه؟ چرا ناراحتی؟ چی داری میخونی؟

ــ ….. چیزی نیست باباجون. چرا ناراحت باشم؟ خبرها رو دارم میخونم.

ــ اِه بابا!؟ این سگه چقدر شبیه سگ همسایه امونه!

ــ چی؟

ــ این عکسه سگه همسایمون نیست؟

ــ …. خیلی شبیهش هست.

ــ این پیره زنم که عکس خودشه!

ــ کی؟

ــ همون همسایه امون دیگه. که با سگش تنها زندگی میکنه. نه؟ خودش نیست؟

ــ … آره خیلی شبیه خودشه.

ــ من فکر کنم خودشونند. اما چرا عکساشون رو تو روزنامه گذاشتن؟

ــ چیزی نیست بابا جون برو بگیر بخواب.

ــ بابا یادته اونروزی پشتِ پنجره اشون چقد واق واق میکرد!؟

ــ کِی؟

ــ همون دیروزیا که با هم می آمدیم دیگه!؟ که از جلویِ خونه اش رد میشدیم!؟ میخواستم برم جلوی پنجره اشون!؟ نگذاشتی!؟ دستمو محکم گرفتی کشیدی!!؟ دستمم خیلی درد گرفت.

ــ خوب باباجون جلو پنجره مردم که نباید رفت، زشته.

ــ آخه پنجره اشون بسته بود. سگه هم خیلی واق واق میکرد.

ــ چون پنجره بسته بود و سگه واق واق میکرد باید میدویدی آنجا!؟تازه، اگه میرفتی سگه بیشتر واق واق میکرد.

ــ خوب چون شما با من بودین خواستم برم. روزهایِ دیگه که میترسیدم.

ــ مگه روزهایِ دیگر هم همین کار را میکرد؟

ـ آره، چند روز بود که همش تا صدای پا میشنید میپرید پشت پنجره و هی واق واق میکرد. صدایِ پایِ من رو هم که از دور میشنید همین کار رو میکرد. اما هیچکس بهش محل نمیگذاشت.

ـ عجب!

ــ این چند روزه هم، هرروز که از کودکستان آمادگی میخواستم بیام خونه می دیدمش. صدایِ واق واقش همش تو گوشمه.

ــ پا شوباباجون برو بگیر بخواب پاشو دیگه دیره.

ــ حالا بابا چی شده؟

ــ هیچی باباجون. چیزی نشده. گفتم پاشا برو بگیر بخواب!

ــ باشه میرم اما فکر کنم یک چیزی شده!

ــ … عجب گیری افتادیم ها. هیچی باباجون. چیزی نشده. پیره زنه مریض شده بردنش بیمارستان. همین. خیالت راحت شد؟

ــ … سگش چی؟

نویسنده : نادر تجدد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل