|  |   |  |   |

طعم خوشبختی


آفتاب از لای پرده به چشمانم تابید و گرمایش طعم خوشبختی را به یادم آورد..به پاس سلامت دوباره ی پدر باید صدقه ای میدادم و چه چیزی بهتر از قربانی گوسفند...
ساعت ده گوشتها را تحویل گرفتم وبه سمت یکی از محله های جنوبی شهر به راه افتادم.
تا جایی رفتم که آفتاب دیگر جای خوشبختی نداشت...جایی که طلوع آفتاب فقط یادآور بدبختی بود...
در هر خانه ای که میزدم و بسته گوشت تحویل میدادم با روی گشوده و یک دنیا دعا بدرقه ام میکردند....
دختر بچه ای معصوم کنار در خانه ای نشسته بود و بازی میکرد با عروسکش...
به عروسک میگفت:بابای من امروز هم نیومد...بابای تو هم؟
چه کوچه ای....چه دری... فقط اسم کوچه و در داشت..
با دیدن من به داخل خانه دوید و در را بست.
در زدم...
این بار هم دخترک با عروسکش آمد دم در ولی این بار با مادرش
مادرش بوی سبزی میداد و چاقویی دستش بود سبز سبز...
شاید سبزی خردکن محل بود.نمیدانم.
بسته ی گوشت رو گرفتم طرفش گفتم:قابل شمارو نداره..نذریه..برعکس همه فقط نگاهم کرد.ناگهان به خودش آمد و گفت:دست شما درد نکنه.بدین به همسایه..گفتم مارو لایق نمیدونین؟نگاهم کرد و بعد گفت:معصومه،مامان! عروسکت سردشه،ببرش تو.سرما نخوره یه وقت..و دخترک لی لی کنان به سمت اتاق دوید.
ناگهان چشمانش پر اشک شد و گفت:خانم دست شمادرد نکنه.ولی دخترم تا حالا گوشت نخورده.اگه فردا دوباره ازم گوشت بخواد چی کار کنم؟از کجا بیارم؟و در را بست.
صدای معصومه کوچولو از اتاق می آمد:مامان عروسکم میخواد تو حیاط بازی کنه...
از خودم شرمنده شدم.احساس کردم هیچوقت و هیچ جا برنده نبوده ام.

نویسنده : محمد ایرانمنش

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل