نمیدانم از کجا بنویسم...

نوشته شده در . ارسال شده در داستان های کوتاه



يا لطيف



نيمدانم از كجا بنویسم ،از يك روز باراني بنويسم با قطرات بارانش كه ياد آور

اشكي نهفته در غم چشمان باشد ويا از يك روز آفتابي بنويسم در دشتي زيبا با پروانه هاي

رنگارنگ در حال پرواز بر روي گلهاي خوشبو در نسيمي از يك سحر زيبا كه دريك صبح

بهاري است.

نميدانم از دختري بنويسم، او در آرزوي عشقي شفاف همچون چهر اش در زير مهتاب كه

ترانه ي وفاداري را بر لب زمزمه ميكند،ويا ازپسري بنويسم به اميد يافتن ليلي، خود را در

مرورداستان ليلي ومجنون مي بيند.

نميدانم از پدري بنويسم ، او براي بدست آوردن لقمه اي نان وميدانم كمترين حق اوست با اشك

آه وشرم درشبي به سمت خانه در حركت باشد ونمي داند ،چطور وچگونه به نگاه انتظار

وشوق زن وفرزندش نگاه كند.

نميدانم از مادري بنويسم ، او در حالي كه پاي چرخ خياطي خود خوابيده ،كابوس فقر مي بيند.

نمیدانم ازمعتادي بنويسم، او در حالي كه همه چيز خود را فروخته است حتي بستر زن خود

را و با حرص تمام مشغول به ظاهر حال كردن است.

نميدانم از نویسنده :ي بنويسم ،او در احساس خود روز وشب مي ميرد وزنده مي شود، و با

شعري از خاطره ها هميشه در لبخند واشك است.

نميدانم از تاجري بنويسم، او با سود از نبودن ثبات اقتصادي ميلياردها تومان پول مردم را به

جيب ميزند وبا تمسخر ميگويد:"خلايق هر چه لايق" و بر خوش فكري خود مي بالد واز اينكه

فقير زياد باشد تا ثروتمنديش بيشتر نمايان باشد ،لذت مي برد.

نميدانم ازراننده ي تاكسي بنويسم ،او در روزوشب سنگ صبور اشخاصي مي شود در راه

وبا اشك و آه به خانه ميرود وزنش مي گويد:"مرد چيزي شده چرا اينقدر ناراحتي برو دوش

آب سرد بگير شايد سرحال اومدي"

نميدانم ازجانبازي بنويسم، او تنها در عمليات فاو از بين دوستانش نجات يافته وانواع

گازهاي شيميايي را در بدن خود به يادگار دارد وبا سرفه هاي شديد بيشتر مواقع بيرون است

تا كمتر زن وبچه اش را ناراحت كند ودر حسرت خواندن دعاي كميل مانند گذشته كه با

نفسي صاف ميخواند ولي اكنون با سرفه هاي خود باعث نگاه هاي سرزنش آميز اطرافيان

ميشودو در مسجد كه خانه ي خداست احساس آرامش ندارد ولي در ماوراي دنيايش

دوستان شهيدش به ثوابش غبطه ميخورند ومنتظرش هستند و باعث افتخارشان هست كه

بگويند به دوستان ابدي خود"اين همون علي هست فرمانده ي ما ، مثل يك رزمنده ساده هميشه

با ما غذا ميخورد وميجنگيد".

نميدانم از زني بنويسم ، كنار خيابان ايستاده به اميد همبستر شدن با شخصي پولدار تا بتواند با

پولش زندگي خود را بگذراند ومدام بوق زدن ماشين ها وگفتن:"خانم خوشکله كجادرخدمتيم

و..."،اونيمه شب درخلوت خويش با بيماري خود اشك مي ريزدونگران است از بيمار كردن

ديگران وبا اشك و آه مي گويد:"خدايا چند نفر بايد آلوده ي من بشوند،بميرم براي افشين او 17

سال بيشتر نداشت وتجربه ي اولش بود ،چرا بايد از من ايدز بگيرد،چرا؟..."

در آخر خنده ي شيطاني ميزند و ميگويد:"ولي ناقلا از او پسر پولدارا بود ،چقدر پول گيرم

اومد".بعد با خنده اي رضايت آميز بخواب رفت،وروز بعد زندگيش تكرار مي شود.

نميدانم ازكاميون داري در بيابان بنويسم ،او نوار موسيقي وشعري زير لب زمزمه ميكند

وعكس زنش وپسر ودخترش روبرويش هست ،هر وقت خسته ميشود با نگاه به چهره ي

معصوم وخندان آنها انرژي ميگيرد و پا روي گاز ميگذارد وميگويد :"الهي به اميد تو".

نيمدانم اززن شهيدي بنويسم ،اودر مزرعه ي شالي در حالي كه براي سير كردن شكم

فرزندانش عرق مي ريزد وهنوز كارش در شاليزار تمام نشده به فكر اين است فردا در

مزرعه ي چاي مشغول شود تا بتواند خرج تحصيل دانشگاه دخترش را بدهد و برايش

درد آور است زماني را در زمزمه ي زنها "اي خانوم جان ميبيني تورو خودا كلي پول

از بنيادش شهيد ميگره بازهم حرص ميزنه"وزن با لبخندي تلخ درد دلش با خودش شروع

ميشود"خدايا ببين بيرونم مردمو كشته درونم خودمو،سيد حسين كجايي تا ببيني بهاي خونت را

نگرفته هزار تهمت به مني كه صبح تا شب زحمت ميكشم ميزنند "بعد با گوشه ي آستينش كه

گَلي هست اشكش را پاك ميكند وزنهاي ديگر ميخندند و ميگويند:"ببين چه با نمك شده"وزن

در حالي كه چشمانش ميسوزد خم شده وتند تند جوانه هاي برنج را در زمين فرو مي برد.


نميدانم ازمردي ميانسال بنويسم ،به او حكم اخراجش را ميدهند به اسم تقليل نيروي كار ،

چند روز پيش با ذوق وشوق داشت با رنج وسختي جهيزيه براي دخترش فراهم ميكرد ، وامي

گرفته وبه سختي پرداختش ميكرد وزنش به او دلداري ميداد و ميگفت:"مرد شكم هر چه

بريزي توش پر ميشه ،من حاضرم نون خشك بخورم ولي دخترم با آبرو بره خونه ي

شوهر"ودر حالي كه سيني چاي را جلوي مرد گذاشته بود، ميرود در حياط خانه كه شوهرش

اشكش را نبيند.

نميدانم از عروسي مجللي بنويسم كه در آن مسابقه ي فخر فروشي هنگام كادوهاي گرانقيمت

است وبعد از هر كادو زن به پهلوي مردش ميزند و ميگويد"ديد ي مرد به تو نگفتم سرويس

برليان بخر اگر خريده بودي حالا جلوتر از داداشت واون زن داداش اِفاده ايت بوديم من حالا با

اين دستبند هشت ميلون توماني آبروم ميره،اي خاك به اون سرت كنن" ودر حالي كه خودش

را به غشي ميزند او را به ظاهر به بيمارستان مي برند ولي سر از خانه در ميآورد و تا صبح

جنگ ودعوا ادامه دارد.

نميدانم واقعا نميدانم از كدام زاويه ي زندگي بنويسم هركدام در خود رماني بزرگ دارد ودست

و دلم مي لرزد،اي كاش ميدانستم ،شما به من كمك كنيد كدام مهمتر وكدام تاثير گذار تر است

،تا بتوانم بيشترفكر كنم وبنويسم ، حكايت من شده مثل كساني كه درد دارند،كسي كه دندون

درد داره ميگه بدتر از دندان درد نيست وكسي كه گوش درد دارد مي گويد :بدتر از گوش درد

نيست والي آخر....

اي كاش دفتر ودلي به اندازه ي دريا ها داشتم تا با قلم احساسم بنويسم تمام زاويه هاي گفته

وناگفته ي زندگي را تا فريادهاي درونم كمترشوند.


سعيد مطوري/مهرگان



نویسنده : سعیدمطوری(مهرگان)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ