|  |   |  |   |

زنجیر

«.. زن بیچاره، توی سرمای زمستون، می دوید توی برفا، می خورد زمین، دست هاش یخ زده بود. سر انگشت های پاش از سرما تیر می کشید. شوهرش با زنجیر می زدش، گرفتش انداختش روی زمین، می کشید و می بردش."
- چرا می زدش؟
- چون جن رفته بود توی جلدش!
-جن اینجا هم هست؟
مامان گفت: این حرفا چیه برای بچه ها میگی؟
فرزانه گریه می کرد و رفت توی بغل مامان. مامان با عصبانیت گفت: دوست ندارم برای بچه ها از این قصه ها بگی
و عمه مهین زد زیر گریه. دندان هایش ریخته بود و چند تا دندان کج و پوسیده توی دهانش داشت. پوست صورتش چروک شده بود. شب ها تا صبح بیدار بود. هر وقت از خواب می پریدم صدایش را می شنیدم که با خودش قصه می گفت:
"زن بیچاره توی سرمای زمستون می دوید توی برفا، افتاد روی زمین و سرش پر خون بود. دست هاش رو کشید به سرش، خون بود. دست هاش رو می کشید روی برفا، رد انگشت هاش روی برفا سرخ می شد، شوهرش با زنجیر زد توی سرش، کشون کشون بردش و انداختش توی گور، زن بیچاره خیلی عذاب می کشید"
من پتو را کشیدم روی سرم و از ترس می لرزیدم.
-چرا زن بیچاره توی سرمای زمستون نمی رفت سرسره بازی، مامان؟
بابا نشست روی صندلی، مامان گفت: مهین بچه ها رو می ترسونه، براشون قصه های ترسناک میگه،
فرزانه توی بغل مامان نشسته بود. سرش را گذاشته بود روی سینه او و مامان صورتش را نوازش می کرد.
بابا با عصبانیت گفت: چی کارش کنم؟ بفرستمش دیوونه خونه؟
مامان ساکت شد. و عمه مهین زد زیر گریه.
شب ها توی اتاق ها راه می رفت. مثل جن بود. یک جن پیر، خمیده. با خودش پچ پچ می کرد و راه می رفت. کابوس بود، می ترسیدم بیاید بالای سرم دست هایش را بیندازد دور گردنم و خفه ام کند.
بابا گفت: اونو به حال خودش بذارین، بی آزاره، به کسی کاری نداره
مامان گفت: شبا راه می افته توی اتاقا، با خودش حرف می زنه. بچه ها ازش می ترسن، بیا در اتاقش رو قفل کن.
بابا به زمین خیره شد و فکر کرد. گفت: نمیشه، تا حالا به کسی کاری داشته؟
انگار قدم زدن عمه به خواب رفتن بقیه ربط داشت. صدایش را می شنیدم که آهسته با خودش پچ پچ می کرد. توی اتاق راه می رفت و حرف می زد. پتو را تا زیر گلویم نگه می داشتم. صدای پایش را می شنیدم. از اتاقش بیرون می آمد. سرم را زیر پتو قایم می کردم. می آمد توی پذیرایی می رفت توی اتاق، می آمد توی پذیرایی می رفت توی اتاق. مثل یک جن سرگردان، و من یک باره متوجه نبودن او می شدم. آهسته به رختخوابش نزدیک می شدم. آنجا هم نبود. صدای پایش را از پشت می شنیدم. خودم را توی تاریکی ها پنهان می کردم. می آمد سرجایش می نشست. همان طور زل می زد. تکیه می داد به دیوار و همان طور زل می زد. با صدای خفه ای گریه می کرد. نمی دانم چه وقت همان طور گریه می کرد تا من متوجه می شدم که دیگر صدایش نمی آید. نگاهش می کردم، نشسته بود. سرش به یک طرف افتاده بود و خرخر می کرد. جلو رفتم و خم شدم روی صورتش. دستم را گرفت. از ترس ناله ی مرده ای از گلویم بیرون می آمد، زل زد توی چشم هایم. از جایش بلند شد، گفت: بیا
و من دنبالش رفتم توی زیرزمین. چراغ را روشن کرد و نشست جلوی چمدان چوبی اش، توی آن را به هم می ریخت. زنجیر زنگ زده ای را نشانم داد و بغض کرد.
دیگر ازش نمی ترسیدم. شب ها که از خواب بیدار می شدم او همیشه بیدار بود و با خودش حرف می زد. می رفتم کنارش، دست هایش را می گرفتم. سرش را می گذاشت روی پای من و می خوابید. و باز شب بعد می رفتم دست هایش را می گرفتم، سرش را می گذاشت روی پای من و می خوابید. و من برایش قصه می گفتم: "زن بیچاره شب زنجیر رو برداشت. رفت بالای سر شوهرش. و زنجیر رو کوبید توی سرش. زن بیچاره شوهرش رو کشت" عمه مهین زد زیر گریه. و من دست هایش را گرفتم
ـ حقش بود، حقش بود عمه جان.»

نویسنده : کاظم خوشخو

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل