|  |   |  |   |

ماه تنهایی

ماه تنهایی
برف سنگین میبارید،طوری که سنگینیش کمر نحیف بام قیری خانه را میشکاند.من تنها به گلوله های سفید برف که به سان رقاصه هایی برای من عشوه گری میکردند نگاه
میکردم.
سر درد عجیبی داشتم و به همین خاطر یک قرص برداشتم و طبق عادت همیشگی ام ان را در جام پر از اب حل کردم و نوشیدم.
از پنجره ی اتاق خوابم که پدر به تازگی رنگش کرده بود به سقف سیه فام اسمان که لبریز بود از ستارگان سیمین نگاه میکردم.
زیر لبم زمزه کردم که چه خوب بود اگر دوستی داشتم. در
کوچه های خیال خود رفتم.
با تمام وجودم به او محبت می کردم و همه ی راز های زندگی ام را برایش می گفتم.
ولی در یاد اتاقم هیچ دوستی نمیگذشت تنها سکون اشیا بود و رنگ رخوت انگیز تنهایی.
باز با خودم گفتم:« شاید که ماه و ستارگان صدایم را که از حنجره ای بغض الود بر میخیزد بنیوشند.»
ناگهان نوری مبهم و یا شاید شیی جادویی از کنار غلاب چشمان جستجو گرم به ارامی گذشت.نوری نقره ای رنگ بود و بسیار نزدیک ،ان قدر نزدیک، به طوری که میتوانستم ان را با دستانم که از ترسی تلخ میلرزید لمس کنم.
بی درنگ ،پاورچین پاورچین،از خانه بیرون رفتم.بیرون خانه همه چیز تاریک بود.روح کوچه در ان تاریکی تهی از انسان ها بود.تنها گربه های سیاه و سفیدی که درسطل زباله به کاوش غذایی برای خوردن مشغول بودند.
.روی دو زانویم خم شدم تا که پوست زمین را بهتر ببینم.در حس حیرانی غرق شدم.یک تکه ماه روی زمین بود.ماهی با حالی اشفته .ان را برداشتم بوسه ای نثار تاج درخشانش کردم و به خانه بردمش.داخل اتاق مبهوت زیبایی اش شدم.لب به سخن گشودم
تو چه چیز هستی؟
با گوش هایم تا به حال هزاران صدا شنیده ام! صدای پرندگان و ادم ها و ماشین های اهنی شان و ...
اما صدای یک ماه می توان به چه صورتی باشد؟
با دستانم چند سیلی محکم بر سطح صورتم وار اوردم که مبادا خواب باشم.
«اما واقعیت داشت!»
صدایی چینی وار از او بر خواست و سلام گفت.
من نیز سلام گفتم.
دوباره گفتم:« تو چه هستی؟»
گفت:« من ماه هستم؛ ماه تنهایی»
هر که در این دایره ی دوار احساس تنهایی کند من همدم او خواهم شد.
دیدم که چه طورجویباران ابی چشمانت جوشید
من از نهاد تو با خبرم که چگونه می سوزد.
تا صبح همه ی راز های دلم را برایش گفتم و ارام دو خورشید چشمانم به ان ماه دوختم و غنودم.
وقتی چشمانم را رو به دنیا باز کردم به سمت چپ بالشم چرخیدم تا اولین چیزی که نظاره می کنم ماه تنهایی باشد اما تنها ردی از سنگینی درونش روی بالشم بود.
احساس کردم دلم شکست.احساس کردم دوباره تنها شدم
ان قدر غمگین بودم که تمام نفرت های دنیا را ازاو پیدا کردم.
ای کاش خداحافظی میکرد.
اری او رفته بود.
وقتی تیرگی شب روشنایی روز را درید دوباره به بسترم بازگشتم با یاد این که شب تنهایی دیگری اغاز میشود.
با ناباوری در اتاق را باز کردم و ماه تنهایی را دیدم.
هر شب به همین منوال میگذشت تا این که احساس کردم نور ماه کم تر و کم تر میشود.
ماه گفت دیگر وقت رفتن است.
گفتم نه این طور نیست
گفت دلت را با من همراه کن دیگر هیچ وقت تنها نمیشوی.
دلم را از سینه کندم و به او دادم.
او پر کشید و رفت.
صدای گرم مادرم ایینه ی شفاف خوابم را شکست.
تبسمی به او هدیه کردم و بر خواستم.

نویسنده : علیرضا روستا

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل