|  |   |  |   |

آب و آینه

ابی بود که حجمی رو اشغال کرده بود اب همیشه به دیواره و سقفی که بالای سرش بود نگاه میکرد ؛همش در ارزوی رسیدن و اشغال کردن اون فضای بالای سرش بود یروز حس عجیبی بهش دست داد سرش گیج میرفت متلاطم شد خدایا زلزله شده؟! دید که محیطش رنگ عوض کرد وقتی اروم شد دید یه لیوان اب روبروشه پیش خودش فک کرد ایکاش حداقل منم مثل این اب یه لیوانو پر کرده بودم... همونطور که داشت با حسرت به لیوان و آب نگاه میکرد ناگهان دید دستی اومدو لیوانرو برداشت دوباره اب حس کرد رو هواست، دوباره به سرگیجه افتاد.... !از دور یه ایینه بزرگ رو میدید که داشت ازش دور میشد!!!

نویسنده : اعظم کاکاوند

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل