|  |   |  |   |

لقمه حلال

روزی فقیری با لباسهایی چندین و چندساله و ظاهری پریشان نزد ثروتنمدی که جعبه ای شیرینی در دست داشت رفت و با تواضع درخواست کمک کرد مرد ثروتمند به فقیر گفت:دراین شب سرد از من کمک می خواهی بعد می خندی!؟ اول برایم گریه کن تا بعد شاید کمکت کنم.مرد فقیر گفت: من سرتاپا گریه هستم تو نمی بینی!ثروتمند گفت: من که اشکی نمی بینم فقیر در پاسخ گفت:

دیدن اشکهای من چشم بصیرت می خواهد اشک مظلوم را کسی می بیند که لقمه ی حلال خورده باشد.

ثروتمند گفت: آفرین خوش بیان هم که هستی! حالا گوش کن تا تو را درسی دهم سپس از جعبه یک شیرینی برداشت و بلعید و رو به فقیر گفت:

دیدی چطور آسان از گلویم پائین رفت این یعنی لقمه ام حلال بود حالا تو یکی بردار. فقیر که بسیار هم گرسنه بود یک شیرینی برداشت که مرد فریاد زد آی دزد! و مردم فقیر را گرفتند ثروتمند به فقیر گفت:

فکر کردی لقمه حرام از گلوی آدم پائین می رود در این هنگام روحانی عالی مقامی به معرکه رسید و پس از آگاهی از ماجرا از ثروتمند خواست تا با گرفتن خسارت! رضایت دهد و مرد ثروتمند نیز گذشت کرد. روحانی از فقیر پرسید آیا توان کار داری؟

فقیر گفت: آری دارم ولی سرمایه ندارم چون پاکباخته ام.روحانی فقیر را به خانه اش برد و شامی را که از ماهی تهیه شده بود به او تعارف کرد فقیر خواست اولین لقمه رابردارد که روحانی گفت: صبر کن. فقیر پرسید چه شده این لقمه شبهه دارد! روحانی گفت:

نه فرزندم خیالت راحت باشد ولی قبل از غذا اول برای مردم و دوستانت بعد هم برای خودت دعا کن. مرد فقیر خیلی سریع دستهایش را بالا برد و گفت:

خداوندا تمام مردم را سخاوتمند کن. روحانی گفت آمین. فقیر گفت خدایا دشمنان این روحانی را به دوستانش مبدل کن. روحانی گفت: آمین. مرد گفت خداوندا مراهم ثروت عطاکن بازهم روحانی آمین گفت و به مرد فقیر توصیه کرد که هر چه می خواهی میل کن که من به خودم کمک می کنم نه تو!

فردای آن روز مرد به همراه روحانی به بازار رفت و با اعتبار و ضمانت روحانی قایقی خرید تا ماهیگیری بیاموزد و پس از مدت کوتاهی ماهیگیری حرفه ای شد او هر روز تعدادی ماهی به نیت افراد ناتوان صید می کرد و مقداری برای هزینه های قایق و با مانده ی ماهیها روزگارش را سپری و زندگی می کرد ...

A.a


نویسنده : علی اکبری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل