|  |   |  |   |

پرواز ترانه

تلفن زنگ زد! ترانه که مشغول زیر و رو کردن وسایل داخل کیفش بود به سمت تلفن دوید.من و زهره مشغول جمع کردن وسایل زهره بودیم . زهره ساعت 12 پرواز داشت . برای تعطیلات قبل از امتحانات به خانه می رفت. از سر و صدای ترانه متوجه شدم با مادرش صحبت می کرد. طبق معمول بعد از قطع کردن تلفن شروع کرد به غر غر کردن و تکرار حرفهای همیشگی.
-فقط حرف خودش را می زنه . بابا اگه من نخوام قیا فه شوهر محترم شما را ببینم باید به کی بگم ؟ فکر کن منو نداری. خدایا چقدر تنهام!
-گفتم: ترانه عصبانی نشو . مادر است . دلش برایت تنگ شده ..
-حرفم تمام نشده بود که با عصبانیت گفت: بیخود تنگ شده . اون موقع که زن عموی گرامیم شد باید به فکر من بود.
-گفتم: الان این حرفها را می زنی . تو اون موقع خیلی کوچک بودی .مامانت که خبر نداشته تو و عمویت با هم هم فکر نیستید.
اشک از چشمانش جاری شد.وگفت: اگر این جنگ لعنتی نبود . اگه بابام هیچ وقت به اون ما موریت نمی رفت ، الان لازم نبود شما ارشادم کنید. دیگه لازم نبود از کسی خجالت بکشم که با سهمیه اومدم دانشگاه . دیگه لازم نبود جواب گوشه و کنایه ها رو بدم .خدایا من کی خواستم حق کسی را بگیرم .من نه این دانشگاهو می خوام و نه این مدرک لعنتی را . فقط می خوام از اون جهنم دور باشم.
-گفتم: ترانه جان . من کی این حرفها رو زدم تو حق کی را پایمال کردی؟ تو باید افتخار کنی..
وسط حرفم پرید و گفت : آره افتخاره .حال منو فقط بابام می فهمه دیگه حالم به هم می خوره اسم فرزند شهید بودن را یدک بکشم . کاش این دنیای لعنتی زودتر تموم می شد.. بعد با گریه اتاق را ترک کرد.
زهرا که تا به حال ساکت بود گفت:هنوز با مادرش مشکل دارد . گفتم : مشکل اصلی عموی ترانه است که اخلاق ترانه برایش قابل قبول نیست .
زهرا مشغول کار شد و من برای آماده کردن شام به آشپز خانه رفتم. فکرم مشغول ترانه بود. ترانه 3 ساله بوده که پدرش در یک ماموریت شهید می شود. بعد از شهادت پدرش مادر ترانه با عمویش ازدواج می کند. ترانه می گوید عمویش مردی فرصت طلب است و با شهادت پدرش به پست و مقامی رسیده است .البته ترانه با هرچیزی که از طریق شهادت پدرش به دست آمده مخالف است . حتی با دانشگاه .درس نمی خواند و فقط برای اینکه از خانه دور باشد به دانشگاه می آید . ظاهرش هم اصلآ با معیارهای شهدا نمی خواند. انگار نه انگار فرزند شهید است.
خلاصه شام را با این ذهنیات آماده کردم و به اتاق رفتم. ترانه برگشته بود و روی تخت دراز کشیده بود. تا من رو دید گفت : به به ! خوشمزه مثل همیشه! گفتم : آره زود باش زهرا ساعت 12 پرواز داره! به زهرا نگاهی کرد و گفت : نگران نباش خودم می رسونمت. گفتم : این حداقل کاری است که می تونی بکنی تا خلقمون باز بشه.
شام خوردیم .ترانه شروع به جمع کردن ظرفها کرد و گفت : شما زود آماده بشین.
لباس پوشیدیم و وسایل زهرا را در ماشین گذاشتیم و راه افتادیم . بین راه به ترانه گفتم : قدر مادرت را بدون . ببین چه ماشینی برات خریده!
گفت : دستش درد نکنه فقط حیف پرواز نمی کنه !
گفتم : تو را به خدا هوس پرواز به سرت نزنه . ما را سالم برسون.
ترانه خندید.ازته دل خندید و گفت: خیالتون راحت . نمی ذارم خون از دماغتون بیاد . و دوباره خندید.
راه فرودگاه طولانی بود هوای خنک شب و موسیقی ملایم به هر سه ما آرا مش می داد.به فرودگاه رسیدیم . شلوغ بود . زهرا گفت بچه ها دیر وقت است. برگردید خوابگاه. منتظر من نمانید.
به شوخی گفتم: نمی گفتی هم نمی ماندیم. تا الان هم مسئول خوابگاه پوست سرمان را می کند.خندیدیم و خداحافظی ...
سوار ماشین که شدیم ترانه چند لحظه ای به من نگاه کرد . چشمانش می درخشید . گفت : تو خیلی خوبی و من قدرتو نمی دونم.
خدا را شکر از خوابگاه زدیم بیرون . یه حس خوبی دارم . انگار سبک شدم سبک سبک! بعد نوار کاست را عوض کرد و یه آهنگ تند گذاشت و راه افتاد. می خواستم بگم ترانه یا یواش برون یا کمر بندت راببند ولی جوابش را می دونستم! جاده طولانی و ساکت بود انگار درختها جاده و حتی شب حرفی برای گفتن داشتند ولی آنها هم ترجیح می داند مثل من سکوت کنند.ناگهان لاستیک سمت راننده در گودالی افتاد و ماشین منحرف شد و با سرعت به نرده های کنا ر جاده برخورد کرد. صدای وحشتناکی بود .وقتی به خودم آمدم دیدم همه جا سکوت و تاریکی است . گفتم : ترانه این چه وضع رانندگیه ؟ نزدیک بود هردومون را به کشتن بدی! جوابی نشنیدم. گفتم ترانه خوبی. باشه نمی زنمت فقط دیگه هوس پرواز نکن. باز هم جواب نداد . با نگرانی چراغ وسط ماشین را روشن کردم پیشانی و صورت ترانه پر از خون بود و...
ساعتی بعد اطرافمان شلوغ شده بود و من باور کرده بودم که ترانه پرواز کرده است.

داستان بر مبنای واقعیت است.

نویسنده : مریم ناصری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل