|  |   |  |   |

قرار ابدی

خیلی وقته منتظرتم. دقیقا همونجایی نشستم که گفته بودی . همونجایی که بار اول همو دیدیم. یادته چقدر با هم خوش بودیم. دیروز که پیغامت به من رسید خیلی خوشحال شدم که خواب دیشبم تعبیر شده و حالا می تونم پس از مدتها ببینمت.
قند تو دلم آب شد و لحظه شماری می کردم که بیای. حالا هم اینجام روی سکوی کنار حوض تو محوطه امامزاده. منتظرتم پس کجایی چرا نمیای؟ راستش خیلی وقته منتظرتم. از وقتی که رفتی هزاربار با خودم گفتم بیامو پیدات کنم و همه حرفهای اون روزمو پس بگیرم. بارها گفتم اینو بگم اینطوری بگم خلاصه هزاربار تو ذهنم ازت معذرت خواهی کردم. می دونم همش تقصیر من بود.. حالا باور کن لحظه شماری می کنم که ببینمت و هر چی تو دلمه بهت بگم... یالا دیگه بیا... تو پیغامت نوشته بودی که میای اونم با یه شاخه گل رز تو دستات... شاید روم نشه تو چشمات نگاه کنم ولی اگه ببینمت حسابی حسرت این روزایی که بی تو هدر دادم از دلم بیرون می کنم... احساس می کنم یکی نگاهم می کنه:
- سلام ترانه جان
- سلام شما مادرِ...
- آره .اومدی سر قرار؟( خدایا چقدر عوض شده)
- آره پیغامو که دیدم معطل نکردم. پس کجاست؟
لبخند تلخی زد و اشاره کرد به تکه سنگی که یه شاخه گل رز روش بود...
دلم ریخت.آسمون رو سرم آوار شد. رفتم جلو و گل رو کنار زدم نوشته بود:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
حال که افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی....
گریه امانم نداد اما حالا بهت می گم خیلی بی معرفتی ... خیلی....

نویسنده : زهره طاهر(باران)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل