|  |   |  |   |

دعایش می کنم...

تلو تلو خوران هنوز هم برای رسیدن به دغدغه ها دیر بود.سرعت را در پاهایم به قدر جرقه های ریل قطار بر زمین افزودم.تاکسی...تاکسی...بی نگاهی به هیچ سوار شدم.مردی با نیم قرن پا به دنیا راننده اش بود که شاید بی غرض هیچ گاه آن ها را به حباب افکارم راه نمی دادم.چه مضحک می اندیشیدم...شاید برای آن که خدا افکارم را بیامرزد هزاران فاتحه هم بی سود است.در جلو شیشه اتوموبیل گل هایی محمدی را با نقش مهربانی چیده بود.شتاب های سریع وسیر فرمول های افزایش سرعت مثل تقلای یک گنجشک در قفس ذهنم بالا و پایین می شدند.
بی گدار از آن مرد مرد پر باور...
دست هایش را گره کرد و گلی تقدیم کرد وآویزه اش کرد کلامی مهربان.اما چه سود که گیر و دار زندگی باز هم مرا به اوج قله ها حریص کرد و از یاد بردم آن شاخه را.گل بی نوا را مثل دستمالی که نباید در کیفم چپاندم.چه گنگ فهمیدم اما شاید باوری را له کرده بودم.
پای ظهر وقتی خسته از شتاب به هیچ با اتوبوس هایی که آن ها را مقصر به تاخیرمان می دانیم وقتی زمان برای رسیدن دیگر نیاز نبود به خانه بر می گشتم.در کنارم پیرزنی خاکی از دیروز ها جای گرفت.یک آن به یاد آن شاخه گل محمدی افتادم.دست در کیف بردم.پیرزن دست هایم را دنبال می کرد.گل را نیمه جان یافتم.اما بوی عطرش مشامی پیر را تازه کرد.اللهم ....با شنیدن این سخن گل را به او دادم.چشمانش از شادی درخشید انگار گنج قارون دیده باشد.دعایم کرد.مادری بود رنج کشیده که آرزوی سلامتی فرزند بیمارش چشم ها برایش تر کرده بود.دعایم کرد وداستان ها گفت از باور هایش .
می گفت همه را دوست بدار که پاک اند و گناهشان طمع دنیا.دعایش را به مردی پر باور می سپارم که شاخه گلی را با پل نثار مادری رنج کشیده کرد.
این اتفاق مرا بی آن که بدانم با خوبی هایی که مدت ها در آسمان می جستم همین جا روی همین کره خاکی آشنا کرد.
بیایید برای سلامتی علی مهربان پیرزن و تمام بیماران دعا کنیم...

نویسنده : الهه توکل

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل