|  |   |  |   |

يك سطرسكوت...

دخترنگاه مظلومش را از من ميگيرد و به زمين خيره ميشود

دوباره ميپرسم

چرا اينقدر غمگيني هميشه

يك سكوت سنگين

به من بگو شايد بتونم كمكت كنم

و باز هم سكوت

ببين عزيزم ميدونم كه ميتونم برات كاري انجام بدم بهم بگو دختر گلم من نبايد بدونم چه اتفاقي برات افتاده

سرش رو اروم بلند كرد و با ترديد و ناراحتي گفت:

خانم اجازه يعني ميتونيد بيماري باباي من رو خوب كنيد خانم بابامون ام اس داره

ومن مات غرور بيخود خودم شدم واين بار من بودم كه نگاهم را از دخترك دزديدم و به زمين خيره شدم

نویسنده : مليكا مهديان

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل