|  |   |  |   |

حکایت بنده وشراب

سلام بر دوستان وهمراهان

پیش از این چند داستانِ کوتاهِ عارفانه ، همراه با تحلیل هایی کوتاه ، درهمین سایت برایتان نقل کرده بودیم ، اکنون یکی دیگر از این داستان ها را در اینجا نقل می کنیم ( از کتاب "شرح تَعرّفِ بُُخاری" ) ، تاریخ تولد و تکمیل عرفان ایرانی - اسلامی ، مفصل است و حتی آوردن ِ شرح مختصری از آن در اینجا میسر نیست ، فقط اشاره ای کوتاه می کنیم که بر خلاف نوشته های تعدادی از در گذشتگان ِ معاصر ، این مکتب ، مکتبی "گوشه گیرانه" - "خمودگی ساز" - " ترک دنیا کردن " و.... نیست ، بلکه مکتبی سازنده، ظلم ستیز ، مظلوم پرست ، و همواره بر علیه حاکم ها و شاهانِ زور گو بوده است ، و هنوز هم کاربرد دارد ، بیش از این به توضیح نمی پردازم ، به این داستانِ کوتاه توجه کنید :

آورده اند که یکی از ملوک بفرمود تا بنده ی او را شراب دهند، نگرفت.
حاجب را فرمود تا بدهد، نگرفت.
بفرمود تا وزیر بدهد، نگرفت .
به دستِ خود بداد، نگرفت .
به پای خاست تا مگر فرا گیرد ، نگرفت .
وزیر، اورا گفت : چرا از دستِ خداوند *نگیری؟
گفت : نا گرفتنِ ما بود که خداوند را پیشِ ما برپای کرده است


* منظور از "خداوند" در اینجا، مالک و صاحب اختیار است

ممنون از توجه اتان

نویسنده : سیدحسین اخوان طباطبائی (خوانا)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل