|  |   |  |   |

نبرد با آیینه!

نبرد از همانجا آغاز می شود که در برابر آیینه می ایستم و در خلوت چشمانم بی صبر سراغ جادوی چشمانت را می گیرم...!
به چشمانم در آیینه خیره می شوم، عمیق و عمیق تر، امتداد خطوط تنهایی در درونش به ناکجا می رسد،
لحظه ای چشم بر هم می نهم...، دوباره خیره می نگرم!
سایه روشنی از حضورت از آیینه به من لبخند می زند...،
می دانم دروغ است،
از شادی فریاد می زنم،
پاسخ لبخندت را با گرمای شیرین نگاهی پاسخ می گویم،
طعم تلخ این لبخند شیرین، در هوای بی تاب سرم می پیچد، ناگهان افسرده و خسته می شوم!
ضعف در جای جای بدنم شناور می شود، پاهایم دیگر تحمل وزنم را ندارد، با بغضی سوزان به دیوار تکیه می زنم! باز هم چشم بر هم می نهم...،
باز می گردم، هنوز حلوات شیرین سایه روشن نگاهت از خطوط ذهنم پاک نشده، بی رمق آیینه را لمس می کنم، به تصویر چشمانم که می رسم، به جای تو اشک هایم را می زدایم...؛ دوباره به آیینه خیره می شوم، سرخی چشمانم و خطوط بی صدای اشک هایم هنوز هم در صورتم فریاد می کشد، باز هم به جای تو اشک هایِ تصویرِ چشم هایم را می زدایم ...
از پیکاری ناتمام به ستوه می آیم، مشتی محکم با هر آنچه در توان دارم؛ نثار دیوار می کنم، درد در جای جای دستم می پیچد... از آیینه می گریزم ... از هر آنچه تو را به یاد من می آورد می گریزم ... و ناخواسته فردا را آرزو می کنم، فردایی که در آن از آیینه سراغ آبیه چشمانت را نگیرم...!
فردایی که در آن حماسه ی خالی چشمانت؛ قلبم را بی تاب نسازد...

- بچه گیام -

نویسنده : فاطمه خجسته(بچه گیام)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل