|  |   |  |   |

کوچ سگ ها

غروب آفتاب را در چشمانش می توان حس کرد. چنان حالتی به خود گرفته بود که انسان در فراق از دست دادن عزیزش
نمی گیرد.
او تنها نبود، مرثیه سگ ها به خاطر از دست دادن صاحبانشان تمام روستا را پر کرده بود. باران گرفت. با جاری شدن باران
خون و آب در آمیخت. تمام سگ ها با دندان صاحبانشان را به گوشه ای بردند . آن ها هنوز مرگ ارباب خویش را باور نداشتند. در نزاعی در روز ، میان افراد دهکده و گروهی از خلافکاران که از زندان فرار کرده بودند ، جنگی در گرفته بود و
همه کشته شده بودند. گویی ناتوانی سگ ها در از بین بردن مهاجمان،به آنان احساس عذاب وجدان داده بود .
هیچ کدام از سگ ها مرگ صاحبشان را باور نداشت .
غذا برایشان می آوردند ، لیسشان می زدند، اما امید آن ها ثمربخش نبود. روزها انتظار آن ها طول کشید. این جسارت
را به خود داده بودند که غذای صاحبشان را بخورند . اما نمیشد تا ابد بر روی سرشان ایستاد.
غذا تمام شده بود. جسدها هیچ اثری از بقا نداشتند. سگ ها هم این را فهمیده بودند. تنها دو را مانده بود :
1) اینکه صاحبانشان را بخورند.
2) از فرط گرسنگی یک کوچ دسته جمعی بکنند.
اما آنها توان گرفتن تصمیم را نداشتند. سرانجام همگی سگ ها تصمیم خود را گرفتند. با اینکه اجساد شروع به تجزیه
شدن کرده بودند، سگ ها کوچ کردند ، برای اینکه صاحبانشان را نخورند.
سگ ها کوچ کردند شاید بتوانند با این کوچ دوباره به آغوش صاحبانشان بازگردند.

نویسنده : حسام الدین کریمی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل