|  |   |  |   |

قلبي كه شكست

همه بودند،يكي نبود، خودش رفته بود. يه روزي تو يه روزگار، يه دختري بود كه شاد و شيطون بود. دختر هميشه يك گل صورتي زيبا به موهاي مشگي و بلندش مي زد.دختر جوان از كل دنيا يك قلب داشت،قلبي فارغ از غم و تنهايي. آن را به هيچكس نداده بود. نگهش داشته بود، آن را براي يك عزيز كنار گذاشته بود، يك عزيز...

يك روزي تو همان روزگار، يه پسر اومد و گفت كه زميني نيست. گفت دختر را دوست داره و عاشقش شده.اما دختر که عشق را نمی شناخت، آخه تا حالا آن را نديده بود و لمسش نكرده بود. پسر گفت اومده تا با هم باشن تا آخرش تا اون ستاره ها، دستاش آسمان را نشان مي داد،يه ستاره كه سوسو مي زد. دختر باور كرده بود پسر آسمونيه، خوبه!

روزهاي روزگار گذشت...

پسر عزيز دختر شده بود،دختر چشم هاش را بست و قلب كوچيكش دادبه پسر.دختر عاشق شده بود. امّا بعد آسمان تيره شد،پسر مثل يك ديو شد. نامهربون شد،بد شد.گل صورتي را از موهاي دختر كند،نمي خواست دختر جوان زيبا باشد. چرايي براي تمام عهد ها و حرفهايي كه پسر فراموش كرده بود تو ذهن دختر مي چرخيد! امّا دختر بازهم دوستش داشت آخه دختر بهش قول داده بود هيچ وقت تنهاش نمي ذاره. پسر رفته بود،ازش خبري نبود، امّا دختر هنوز از تهمت بي وفايي مي ترسيد،مونده بود به پاي عهدي كه اون شب پيش ستاره هاي آسمان بسته بودند. دختر جوان از اون ستاره ي چشمك زن خجالت مي كشيد.
منتظر بود، شايد منتظر يك معجزه،اما پسر براش يك جعبه فرستاده بود،قلب كوچيكش كه ترك خورده بود و شكسته بود با اون گل صورتي كه خشك شده بود.
حالا ديگه كي قلب كوچيك و شكسته شده يك دختر را مي خواست...

نویسنده : عاطفه سميعي

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل