|  |   |  |   |

سپیده

به دیوار تکیه دادم، دل¬چرکین از کسانی که پاپیچ زندگی¬ام می¬شدند؛
- سن همسرت ده سال از خودت بیشتر است.
- خوب باشد، مهم این است که من و اون همدیگر را می¬فهمیم.
- قبل از این، دو تا شوهر داشته.
- این که جرم نیست. هست؟
- از هر کدامشان دو تا بچه پس انداخته.
- این چه دخلی به دل سوخته من دارد. وبال زندگی¬ام که نشده¬اند؛ دستکم اینکه زندگی مستقلی دارند. فقط بهمن مانده که دو سه سال دیگر برای خودش مردی می¬شود.
- زنت ریخت درست و حسابی هم که ندارد. دو تا دندان جلوییش افتاده.
- از اولش که این شکلی نبود. دردهای زندگی مچاله¬اش کرده¬اند. شوهر اولش که با سرطان از دنیا رفت. دومی هم که باهاش نساخت. خودش می¬گفت با دعوا و کتک¬کاری روزم شب می¬شد و با اشک می¬خوابیدم. نامرد یک بار با گوشت¬کوب زد توی دهنش و دندان¬هایش را شکاند.
- دِ لامصّب زن رو چه به مرده¬شوری؟ والله آدم می¬ترسد با این جور آدم¬ها حشر و نشر داشته باشد.
- خوب مگر کار کردن ننگ دارد؟ غسال بودن هم برای خودش شغلی است. هم روزی حلال در می¬آورد، هم رتق و فتق کار مردم است. اگر این شغل جرم است باید درب خیلی از شغل¬ها را تخته کرد. مثلا یک دندان¬پزشک که باید روزی خود را از لای دندان مردم دربیاورد، چقدر باید از کار خودش شرمنده باشد؟
چرا بعضی¬ها به جای اینکه چشم بدوزند به کاناپه خانه خودشان، خیره می¬شوند به فرش خانه دیگران؟ سرک کشیدن دیگران به زوایای زندگی¬ام کلافه¬ام کرده بود؛ خصوصاً در این خانه که نمی¬شد بی¬اذن همسایه حمام رفت. تکان که می¬خوردی پرده¬هایی که رواق اتاق¬ها، محل آشپزی خانم خانه، را از حیاط جدا می¬کرد، کنار می¬رفت و از لای درز، چند تا چشم سیاه همراهی¬ات می¬کردند.
باید از اینجا رفت. اما کجا؟ این خانه وقفی را هم با هزار کلنجار برای یک¬ سال جور کرده بودم. با چندرغاز پولی که از روفت¬و¬روب مدرسه درمی¬آوردم نمی¬شد هم خانه اجاره کرد و هم یک خانواده سه نفره را خرجی داد. چه می¬گویم! دو تا دخترش که ازدواج کرده بودند و گاه و بی¬گاه با شوهر و بچه به اینجا سرمی¬زدند، را هم باید حساب کرد. علی را هم از قلم انداختم؛ پسر موفنگی که هرچند وقت برای گدایی جلویم سبز می-شد.
هشت ماه از آشنایی من و سپیده می¬گذشت؛ بانویی لُر که خاندان عشایرش در دوره رضاشاهی از شهر و دیار خویش کوچانده شده، ناچار در منطقه خُنداب اراک در یک روستا خانه¬هایی بنا کردند و یکجانشین شدند. نمی¬دانم چرا سپیده هوای روستایش را تحمل نکرد و مثل من هوایی شهر شد. آن روز موقع ظهر ظل گرما خسته از کار و درمانده از تنهایی و نداری خویش دستش را به سمت پیکان قراضه¬ام بلند کرد و پایم را روی ترمز گیر داد. نه اینکه فکر کنی به کله¬ام فکری شیطانی افتاده بود. نه. دلم برایش سوخت و سوارش کردم. احساس اینکه در این هوای گرم زیر خورشید داغ هیچ سواره¬ای به حال او دل نمی¬سوزاند، مرا به نوعی عذاب وجدان دچار کرد و نتوانستم بی¬خیال از کنارش بگذرم. می¬گویند وجدان درد از دندان درد هم بدتر است. آن روز دلم برایش سوخت. فقط همین. الان هم دلم برایش می¬سوزد. با این شمع امیدی که در زندگی¬اش روشن کرده¬ام اگر پا پس بکشم چگونه با خودم کنار بیایم؟ باز هم عذاب وجدان. اما خودم چه؟ تمام آرزوهای جوانی¬ام را که نمی¬توانم به پای این زن میانسال بریزم. چه کنم؟ تا وقتی با کسی آشنا نیستی درد و شادی او دخلی به تو ندارد اما از وقتی دل دادی و قلوه ستاندی نمی¬شود شادی و غصه هم¬خوابه¬ات برایت مهم نباشد. سکوت شب است و هیاهوی افکار در ذهن خسته¬ام.
چرخ¬های سنگین آسیاب زندگی لایه لایه ی جان را می¬فشارد تا سرشت آدمی در آن میان پروریده شود. برخی در کش¬و¬قوس این فشرده¬شدن¬ها واقعیت خویش را درمی¬یابند. به خود نهیب می¬زنند که گریزی نیست؛ باید فشرده شوی تا سرشته شوی، باید با اشک شسته شوی تا فرشته شوی. و برخی در حصار مشکلات، خویشتن خویش را می¬بازند، خود را گم می¬کنند و تسلیم می¬شوند.
ادامه دارد

نویسنده : امیر سلیمی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل