|  |   |  |   |

توقع

مادرم ازم توقعات زیاد و بزرگی داره . بزرگترینش اینه که همیشه ازم میخواد پوره سیب زمینی رو تا ته بخورم و بشقابم رو با ته مونده ی غدا سر میز ول نکنم چون اینکار یه نوع بی احترامی که هنوز نفهمیدم"به کی یا به چی" محسوب میشه! اما من حتی با دیدن سیب زمینیهای له و خشک شده که به جداره ی بشقابم چسبیدن، حالم بهم میخوره ، چه برسه بخوام ته بشقاب رو پاک کنم و بخورمشون ! یا مثلا ازم میخواد که شبها زود بخوابم ! اما من هرگز نمیتونم زودتر از ساعت دو بعد از نیمه شب به تختم برم. اگر هم برم میدونم تا ساعت دو خوابم نمیبره !
منم از مادرم توقعات زیاد و بزرگی دارم. بزرگترینش اینه که وقتی شبها به اتاقم سر میزنه، موقع رفتن چراغ رو خاموش کنه و بعد بره . بی نهایت عذاب آوره وقتی بدنت زیر پتو گرم شده ، چشمات سنگینن و به زور میتونی بازشون نگه داری ، بخوای از تخت بیای پایین و به خاطر فاصله زیاد تا تخت حتی نتونی یه جوری خودت رو بکشی و با نوک ناخونت کلید رو فشار بدی و در عوض باید روی پاهات وایسی اون فاصله که تو اون لحظات چندین مایل به حساب میاد رو پیاده گز کنی. اما مادرم همیشه یادش میره چراغی رو که سی ثانیه قبل تر روشن کرده رو خاموش کنه. یکی دیگه از توقعاتی که ازش دارم اینه که حد فاصله درب ورودی آپارتمان تا فرش رو با یه چیزی مثه موکت بپوشونه. وقتی سرامیک های لیز و یخ زده زیر پام میرن تمام بدنم مور مور میشه و این احساس بد تا چندین ساعت باقی میمونه. حتی باعث میشه شبها تا ساعت سه هم خوابم نبره. تازه این واسه وقتیه که جوراب پام باشه ! اگه برای خرید یا سر زدن به آقای همیلتون با دمپایی رفته باشم و موقع برگشت جورابی پام نباشه ، وضعیت خیلی بدتر میشه! اکثر اوقات سعی میکنم اون فاصله، یعنی از جلوی در تا روی فرش رو بپرم ولی خب بعضی وقتها که به چیزی فکر میکنم یا به هر دلیلی حواسم پرته این پرش رو فراموش میکنم و چیزی که نباید اتفاق بیوفته، میوفته ! مادرم هیچ جوره زیر بار نمیره ! عقیده داره هر چیزی که اونجا میندازه ظاهر یکدست خونه رو بهم میزنه و ترتیب وسایل رو به هم میریزه !
البته ما توقعات کوچیکی هم از همدیگه داریم. مثلا مادرم ازم توقع داشت که من دکتر بشم و خب چون من به درس خوندم علاقه داشتم و کار دیگه ای هم نبود که انجام بدم ، درسم رو خوندم و دکتر شدم ! منم وقتی از مادرم خواستم برام یه فِراری مدل" 485 اسپایدر" قرمز رنگ رو بخره، اون تمام پس اندازش رو همراه با پولی که از فروش انگشتر یاقوت گرون قیمتی که از مادرش به یادگار داشت – گیرش اومده بود رو در اختیار من قرار داد و من اون ماشین رو خریدم.
مادرم عاشقه فِراریه !

نویسنده : مهرداد اصفهانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل