|  |   |  |   |

خاطرات یک مرده ۲۰

یه تفاوت عمده بین من و بن لادن وجود داره و اون اینه که بن لادن اول مرد و بعد افتاد تو آب ولی من اول افتادم تو آب بعد مردم.بن لادن رو انداختن تو آب که آب اون رو ببره با خودش ولی من خودم رفتم تو آب که شنا کنم آب من رو برد.همچین که رسیدم اینور خط دیدم بن لادن داره چپ ، چب نگاه میکنه ، گفتم ها ها چته؟ تو باید مثل سایرین سربزیر باشی، قصد نداری که اینجا یه حمله انتحاری صورت بدی؟ دیدم سرش رو بدون چون و چرا انداخت پایین. گفتم نگاه کن ببین چند نفر از اینها رو بدون جهت و برا یه سری عقاید پوچ به کشتن دادی؟گفت خیلی . گفتم فکر کردی با اون کارات بدون اینکه ازت یه سوالم بکنن میری بهشت؟گفت آره گفتم آره و کوفت، حالا باید همش کفشاشون رو واکس بزنی. راستی یادم رفت بگم کارش چی بود اونجا. بن لادن شد مسئول واکس زدن کفشهای آدمهایی که کشته بود. یه عکسم از بهشت جلو دکش زده بود و گهگداری نگاش میکرد.اونا هم نامردی نمیکردن و دم به ساعت کفشاشون رو خاکمالی و یه چیز دیگه مالی که زشته اسمش رو اینجا بیارم میکردن و میومدن پیش بن لادن که براشون برق بندازه.بن لادنم خبره ی این کار شده بود. ولی خیلی کلافه شده بود.گفتم یه برقی هم به کفشا من بنداز .گفت وظیفه من نیست.من فقط وظیفم برق انداختن کفشهای کسایی هست که با عث مرگشون شدم..سرم رو بردم نزدیک گوشش هرچند موهای ریشش بوی گند ازشون بلند شده بود ، بش گفتم اگه کفشا من رو واکس بزنی ، یه کاری میکنم یه روز بری استراحت ، البته گولش زدم چون دست من نبود که، اونجا فانون قانونه ، ولی بن لادن گول خورد، یه برق حسابی به کفشام انداخت و گفت حالا چطور برم استراحت؟ گفتم بنی این چه کاری بود کردی ؟ من کفشام قهوه ای بودن تو واکس سیاه بشون زدی ؟ گفت نه کفشات سیاه بودن ، گفتم با من بحث نکن و همچنان که دور میشدم هی بش میگفتم :واکسی واکسی واکسی. فردای اونروز برای جبران کارش یه عکس با فتوشاپ درست کردم و آوردم بش گفتم بن لادن اینم مجوز استراحتت ...اول یه برق دیگه به کفشام بنداز.بازم بن لادن گول خورد، وقتی یه برق حسابی انداخت به کفشام ، عکس رو بش نشون دادم زود عکس رو گرفت و نگاه کرد ، کاردش میزدی خونش درنمیومد، چون اصلا خونی نداشت...توی عکس بن لادن زیر درختان کنار نهرهای آب روان داخل بهشته و چند حور و پری هم دوروبرشن و داره یه سیب کرمو را گاز میزنه...

نویسنده : فرامک سلیمانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل