|  |   |  |   |

تغییر خواهیم کرد

دستِ چپِ من، چه می دانی از من- کاش می توانستم چون موزیک با تو بنویسم. یاد آوریم را فراموشیده از دستِ چپم دارم.خسته ام خسته. سایشِ من تو را آزرد.
من کیستم که ترس و واهمه. این همه چرندیات، چرند، چرند، چرند با دکمه قهوه ای. موزیک تیامت می خواند. من خسته ام خسته. لباسِ سفیدم کجاست؟ دستِ خیاط بر آن ناتمامی مغزم را قیچی می کرد. سرمست بخوان. ندان که تا کنون چه چرند چه نوشتی.
از خود بی خودیم را با یک توت فرنگی عوض نخواهم کرد. بلکه با دو توت فرنگی شاید. دکمه قهوه ای لباسم طعمِ تلخی داشت که به سختی بسته می شد. من که مسخ بر تابشِ آفتابِ پشت ابر، خیره از پنجره ی بالای اطاقم، کودکی را دید می زدم، در ذهنم خالی است. من با چه چیز تابانیده ام لذت را؟ از دردِ سختیِ دکمه قهوه ای و ترسِ خوردنِ آن همه قرص، درختِ نارنج را، تحسین می کنم؛ که هر بار عطرش مرا به گورستانِ زیبا نزدیک می کند. تلفن زنگ خورد. و لحظه ای از بی خود با خود شدم. تیامت بخون- اوست که می خندد. هر کسی که در مقابلِ این نمایش ایستاده طعمِ توت فرنگی را وحشی می انگارد. اوست که بر ما حاکم است. اوست که مخفی است. خسته ام. بهارم مانندِ پاییز اثیر گشته. دلم مستیِ حاصل از خواب را می خواهد. اما نمی شود مگر با نجوای آهنگین گول خورانده شوم، بسترِ شب را.
همه جا خستگی من آرامشِ معنی دار، معنی می شود. دیوانگی به سراغم آمده و آنها مرا نمی بینند.دیگر باز باید خیام را ببینم و با او لحظه ای معاشقه ام را جشن گیرم.شاید تو که اکنون مقابل نوشته هایم جبهه می گیری روزی مرا درگیرِ لحظه هایت کنی؛ و با من مانندِ خیام خلوت کنی. شاید این زایش که در من مادر نـــــــــــــام گرفت، هر بار که در جست و خیز ابدی است، می ساید مرا.
من. من امروز تو را مست و گیج خواهم کرد. تا بتوانی حس کنی آنچه که از گسستگی و نا ملایماتی که در ذهنم آشفتگی نام گرفت. خواهی دید که دنیا که آنرا با خدایان ساختی، چون جامِ شراب خیام را اسیرِ زندگی نکرد. و شاید سخنانم را هجویات بی شک و تردید بخوانی. هر چند نوشته هایم جز قلب از هیچ جایی وام نمی گیرد.......جز قلبم که اکنون ذره ای از آن روی تمامی خاکستر ها می سوزد.
مرا دیوانه مبین. که هشیارتر از تو، وجودم مملو از آرامشِ بی دریغ، صدای پرنده را جستجو می کند.
داستانِ من شروع می شود؛ با صدای زنجیرِ کیف زنی که در خیابان به دنبالِ برگی است از درختِ سبز که بر مرگِ برگ گریه کند. آن قطره از اشکی که بر برگ جاریست، نطفه ایست از مغزم که هر بار با چکیدنِ باران همزاد بر من روانه می کرد. باران که می آمد از نفس حبس می شدم.
هر فراز از موهایم، ریشه ایست قوی که از مغزم به بیرون هدایت شده.هر قسمت از پیچش ها که در مغزم روانه ی دنیایم می شود، نا شناختگی مرا بیشتر از قبل خواهد کرد. من که امروز خالی از عشق، قلبم را به دنبال لحظه ای از آرامش در دست گرفته بودم، ندیدم که زندگی قلبم را ربود. لحظه سکوت و لحظه مرگ آمده. هر کتاب که خواندم و هر طبیعت که یاد گرفتم، اما دیگر زمان، زمانه حرف ها و بی عمل هاست.چه کسی می تواند تحمل لحظه ای ناب را در من متبلور سازد؟ هیچ یک از توانایی هایم مانند حسِ دیداریم آسیب ندیده است.این آزادگی که هدفِ همه ی استعاره هاست تنها جلوه ای ژورنالیستی دارد. و چرا با این موزیک و با این لحظه که در کتاب و علم غوطه وریم، این گناه که پستیِ ما را بر زمین میخ کوب می کند می تواند وسوسه را غالبِ بر چشمانِ حیرت زده ی کودکِ دیروز و امروز کند؟ چرا مجبور به سکوت و مجبور به زندگی از این تن رها نخواهم شد؟ من خسته ام و اینبار کیست که بر آمرزشِ این خستگی بخنند؟زمانه مرا می پاید و چرا تو که گویی مرا نادیده می دانی، تمسخر می کنی؟ اگر چنین نیست، چه چیز تو را به بودن و خواندن وسوسه می کند؟ نخواهی توانست قلبم را که از روشنیِ امروز صبح صاف تر و پاک تر است از بین بری. چرا که قلبِ من دیگر خانه ای میانِ تن من و کالبدِ من ندارد. پس ادامه بده. اما هیچ نوع نشانه ای جز موجِ تابیده ی موهایم نخواهی یافت.بنگر که افکارم ذهن تو را نشانه گرفته و این همه گسیختگی که در رفتارِ انسان هاست همه و همه بر چشمانم مانندِ فیلمی می گذرد. و چه زیرکانه فکر کردی گدشتی و فرار کردی و ندانستی طبیعت مانندِ چوبکی بوم رنگ شکل در چرخش است. و روزیکه دروغ را به چشمانم هدیه دادی دنیا به تو دروغ خواهد گفت. و من باز چیستم جز اندکی کلمه که با رنگِ این خودکار آمیخته شده است.
شاید همه مذاهب و مداین را حفظ باشی و شاید کتابخانه ات بزرگتر از قلبت باشد. اما نخواهی توانست اندیشه خود را غنی تر از قلبِ من که با خیام آرمید، سازی. نخواستی چوناگر به این جهان اندکی با دقت بنگری خواهی دید تمامیی این دنیا پر است از ابزاری که تو به وسیله ی دستانت آنرا حصار کشیدی و اسم نهادی و نامِ مرا ایرانی گذاردی. اما چه فرقی خواهد داشت وقتی، همه ما رنـــــــجی مشترک داریم. لحظه ای که بلوغِ فکری یک دختر نادیدگیِ تو را تحسین می کند، تو چه دیدی از این خــــــاک؟ معنی این رنگ ها، رمزها و این همه صدا را با چه چیز توانستی بخوانی؟ از شب ترسیدی. ولی ندانستی شب حقیقتی است که خورسید رنگش را ماهرانه پوشاند. ندانستی و نخواهی فهمید که چرا آن همه نوشتند و نمی دانی که چرا من تا اینجا ایستاده ام.
89/02/20

نویسنده : آذین ساداتی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل