|  |   |  |   |

خاطرات یک مرده ۳

یه کم بر میگردم عقب تر. خیر سرمون با دوستان رفته بودیم سیزده بدر سیزده مون را بدر کنیم.یه جورایی خونواده رو پیچوندیم که مجردی حال کنیم. دو کیلو گوشت گرفتیم و رفتیم لب رودخونه .نزدیک ظهر بچه ها آتیش درست کردن و گوشت ها رو به سیخ می کشیدن منم شده بودم مسئول پروندنِ سگهایی که اون حوالی بودن.سگها اونقدر پررو شده بودن که کم مونده بود بیان از دست بچه ها گوشتها رو به قاپن.آب رودخونه اونقدر جاذبه داشت که من نتونستم جلو وسوسه خودم رو بگیرم .بی خیال سگها شدم و پریدم تو آب، آب زیاد سرد نبود ولی سرعت زیادی داشت.الان دیگه به وسط رودخونه رسیده بودم. احساس کردم آب داره من رو با خودش می بره .هرچه تلاش کردم نمی تونستم خودم را کنار بکشم. بچه ها از صدای فریاد من اومدن کنار رودخونه فکر کنم سگها هم گوشتها رو همون لحظه خورده بودن. بچه ها داد می زدن تلاش کن موفق میشی. هرچی تلاش کردم بی نتیجه بود.من خیلی شنا وارد بودم ولی آب رودخونه خیلی متفاوت با استخر بود.بچه ها هم که بلد نبودن شنا کنن. یه لحظه یادم اومد که همش به اونا میگفتم بیایید شنا یاد بگیرید یه روز به کارتون میاد ، اون حرفم مثل یه فیلم سریع از ذهنم گذشته بود.بچه ها فریاد میزدن تلاش کن تو می تونی تو می تونی تو میتونی.ولی راستش من نتونستم.

نویسنده : فرامک سلیمانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل