|  |   |  |   |

نابلدی

نابلدی
تقديم به یک دوستمِِ: فريد امر خيل

چشم هايت كه باز مي شوند به ساعت مي نگري، پنج صبح را نشان مي دهد. ميداني وقت زيادي داري. دوباره مي خوابي. چشم هايت كه باز مي شوند به ساعت مي نگري، شش و نيم صبح شده است. هنوز هم وقت داري. دوباره مي خوابي اما اين بار فقط براي چند دقيقه ي محدود مي خواهي بخوابي. چشم هايت را مي بندي. وقتي چشم هايت باز ...مي شوند به ساعت مي نگري : ساعت گرد7 است و دقيقه گرد پنج.

به عجله از جا بر مي خيزي و يك راست به سمت دست شويي مي روي. بر مي گردي. به آشپز خانه مي روي. يك گيلاس چاي تلخ و كمي نان خشك را براي معده ات ميفرستي. دستمالك ات را سر شانه ات مي اندازي و از خانه مي برايي.

تازه به كابل آمده يي. چند روز پيش آشنايي را پيدا كردي كه او دكاني دارد و مصروف دكانداري است. از مشكلاتت كه برايش گفتي برايت پيشنهاد كرد كه با او همكار باشي، ‌روزانه برايت كارت مصرف موبايل مي دهد و تو بايد تا شام آن ها را به فروش برساني.
مي رسي به دكان. مي روي پيش دكاندار. احوال پرسي مي كني و كارت ها را مي گيري و از دكان خارج مي شوي. چندمين روز است كه به اين كار مي پردازي.

***

گرماي تابستان شديدن آزارت مي دهد. عرق تمام بدنت را تر كرده است. چشم هايت كه با آفتاب و روشنايي ي زياد حساسيت دارند خيلي خسته شده اند. تا هنوز يك كارت 50 افغانيگي فروخته يي و دگر هيچ.

حيران و سرگردان بالا و پايين مي روي. پيش هر موتر مي ايستي و كارت ها را پيش مي كني. هيچ كي نمي خرد. نا اميد مي شوي.
شايد امروز از روزهايي است كه بازارت گرم نيست. شايد امروز بي آنكه پولي به دست بياري بر مي گردي به دكان و كارت ها را تسليم صاحب اش مي كني تا فردا.

امروز نا فهميده لباس سياهت را پوشيده يي. شايد نمي دانستي كه رنگ سياه بيشتر از هر رنگ ديگر حرارت را جذب مي كند. عرق تمام بدنت را تر كرده است. چاشت است و گرماي تابستان شديدن آزارت مي دهد. عرق تمام بدنت را تر كرده است. چشم هايت كه با آفتاب و روشنايي ي زياد حساسيت دارند خيلي خسته شده اند. تا هنوز جز يك كارت،‌ دگر چيزي نفروخته يي.

متوجه مي شوي جواني كه احتمالن 20 و ‌21 ساله است اشاره ات مي كند كه نزدش بروي. عرق پيشاني ات را با دستمالك ات پاك مي كني. خوش مي شوي كه شايد پولي بدست بياري. به سرعت خودت به او مي رساني. او تو را به گوشه يي مي خواهد تو هم مي روي. بعد آهسته مي گويد كه در دفتري كار مي كند و بايد براي دفترش كارت موبايل ببرد. پيش از اين از دكاني كارت هاي مورد نيازش را مي گرفت اما اين بار دكان را قفل يافته است.

ازت مي خواهد كه به او كارت هايت را بفروشي. خوش مي شوي. ازش مي پرسي چند كارت ضرورت دارد.
مي گويد : شش كارت پنج صدي،‌ ده كارت پنجا يي، چهار كارت دو صد و پنجا يي.
از جيب واسكت ات كارت ها را در مي آري و حساب كرده برايش مي دهي. او هم يك «بندل» پول را از جيبش در مي آرد و برايت حساب كرده مي دهد. پول ها را حساب مي كني. خوش مي شوي و تسليم جيب واسكت ات مي كني شان.

از هم جدا مي شوين تو به راه خودت مي روي و او به راه خودش. چند دقيقه راه را مي روي. جرقه يي در ذهنت شكل مي دهد و يك گپ در دل ات پيدا مي شود. دستت را به جيب ات مي بري پول ها را دوباره بيرون مي آري. مي خواهي حساب كني شان. مي بيني در اول و آخر همين بسته ي پول،‌ دو پنجاه رپيه گي است و در داخل تمامن ده رپيه گي.

خود را گم مي كني، چشم هايت درست كار نمي كنند سياهي جلو چشمانت را مي گيرد. به خود فشار مي آري پول ها را حساب مي كني، پنج صد و پنجاه افغاني ميشود.
كارت هايت پنج هزار مي شدند و در بدل كارت ها، اين خانه ويران برايت پنج صد و پنجاه افغاني داده است. عصابت بيخي خراب مي شود. آفتاب چشم هايت را آزار مي دهد. عرق هايت را پاك مي كني.

چشم هايت را كه باز مي كني به ساعت مي نگري پنج صبح است دوباره مي خوابي.

اورنگ زيب بيضايي
13 سرطان

نویسنده : اورنگ زیب بیضایی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل