|  |   |  |   |

یک داستان واقعی(کوچ آخر)

آخرین کوچ
برف می بارید.خانعلی با همسرش همدم و سه فرزند در کوهستانی پر ز برف در راه کوچ بودند آنها دیرتر از ایلات دیگر قصد کوچ کردند ، در تنگه ی چِور بادِ سختی می وزید و حرکت را برای او و خانواده اش سخت تر می نمود.او خوب می دانست اگر تنگه را سریع عبور نکنند سرانجام تلخی در انتظارشان می باشد.همسرش و دو دخترش را از تنگه عبور داد و برای آوردن تنها پسر خود به پایینِ تنگه بازگشت .اکنون برف شدتِ بیشتری یافت.همدم و دخترانش در انتظار بازگشت ناامید و ناامیدتر می شدند.همدم تصمیمِ مرگباری گرفت .او به سمت پایین حرکت کرد به همسرش رسید ، همسر او در حال تلاش برای بالا کشیدن پسرشان بود.باد شدید نفس کشیدن را برای آنها سخت کرده بود .اکنون مادر نیز گرفتار شده بود.دختران نگران دیرآمدن خانواده به پایین سرازیر شدند آنها به بدن نیمه جان پدر و مادر و برادر برخورد کردند .تلاش آنها برای نزدیک شدن بی حاصل بود و آنها نیز اسیر برف و باد شدند.فردای آنروز مردانِ ایل نگران از آمدنشان ، به جستجو پرداختند.پیکرهای یخ زده و بی جان خانعلی و خانواده اش را در کنار سنگی در تنگه چِور یافتند پسر بچه هنوز دستهایش لبه ی سنگی را برای بالا رفتن گرفته بود در حالی که بر شانه های پدر ایستاده بود ومادر دستهایش را برای بالا کشیدن پسر دراز کرده بود.دختران چند متر آنورتر ایستاده یخ زده بودند، چشمانشان باز بود و گویی در انتظار کمک به دوردست نگاه می کردند.
تنگه ی چِور: نام تنگه ای در کوه سفید از کوهای بختیاری که مسیر کوچ برخی از عشایر می باشد

نویسنده : فرامک سلیمانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل