|  |   |  |   |

‍‍پس از وقت واقعي

درد مغذهاي نويسنده

خستگي مفردي بر اعماق ذهنم پا فشرده تمام عمر اين درد فشردگي با من خواهد ماند.تمام وجودم از آتش انتظار سوخت روحم از خستگي حماقت به تنگ آمد هميشه فكر مي كردم داد زدن نعره زدن فرياد را همه مي شنوند اما مدتي هست كه فهميده ام صداي هنجره نهيفم را فقط خودم مي شنوم گفته بودن گذشته گذشت نبايد فكر كني من يك سوال دارم چگونه تكه اي از وجود خودرا در ديروزي كه جا گذاشته اي به دست فراموشي بايد بسپار دگر دردم درد معشوق نيست دگر دردم درد آوارگي نيست درد من خودم هستم و فقط خودم تمام واهمه ام اين است كه جواب سوالم را پس از وقت واقعي پيدا كنم و آن موقعي باشد كه به هفت هزار ساله ها پيوسته ام؟



























اواسط زمستان 1380 سرمايي عجيب كه تا اعماق استخوان ها را مي لرزاند سوزي كه از بين تار و پود لباسها رد مي شد و نوازشي سرد بر روي پوست مي كشيدانگار عشق بازي سرما با جسمش پاياني نداشت با دستهايي كوچك؛ تن نهيف؛ صورتي رنگ پريده كاپشني سبز پر از خز كه با قي مانده از خاطرات جواني پدر بود كفشهايي كه با هزار وصله دوباره وصله شده بودن تمام دلخوشيش روياهاي بودن كه در مسير بي روح خانه تا مدرسه ساخته بود با تمام وجود آرزو هايش را دنبال مي كرد اي كاش آن موقع مي فهميد مسير هاي كه او را به دنبال خود مي كشند چقدر جبري و بي اختيار بودن ،همه چيز همه كس برايش واژها يي پر معنا بودند باورهايش در ذهن كوچكش يا بهتر است بگوييم در دنياي كوچكش بسيار بزرگتر از يك كلمه يك واژه بودند .زمان برايش بي مهابا مي گذشت و (شداد) نيز بي صبرانه به دنبال اين نسبيت، الان مدتي بود كه به فكرتحصيل در دانشگاه بود دستهاي پر از زخمش را به هم در آن سرما مي ماليد تا حس كاذب گرما را در ميان دو تكه چوب به اسم دست درك كند تكرار سوالي در ذهنش او را عذابي جهنمي مي داد يعني من بدون پول بدون پشت وانه مي تونم قبول بشم الان دو سه ماهي هست كه خيلي دارم به خودم فشار مي يارم شبها تا نيمه شب مي خونم روزا كارمي كنم اونم كارگري مغازه آهن فروشي تمام انرژي مو داره مي گيره اين سرماي لعنتي هم از يك طرف؟ همه توي بازار بهش مي گفتن مسافر كوچولو چيزه زيادي به عيدنوروز نمونده بود اون روزا روزهاي عجيبي بودن محل كار شداد در شاد آباد در راسته شهريور بازار ورق فروشا بود صاحب كار شداد كمي بد خلق بود معتمد بازار حاج اكبرفربه گونه هاي گل انداخته چشمهايي گرد ابروهايي به هم پيوسته سري تاس شقيقه هايي سفيد صورتي سه تيغ انداخته سبيلي پر پشت چانه اي عقب رانده شده بيني پهن ادكلني كه بوي الكلش از دو متري آدمو به عقب ميروند كت وشلواري مشكي پيرهني سفيد با كفشهايي پاشنه خوابانده كه فقط نماز ظهر را جايز مي دانست آن هم در مسجد بازار درست كنار دست راست آخوند مسجد حاج باقري با وضو يا بدون وضو با جورابهايي تا شده در جيب كه هميسه خدا هم وسط نماز با نغمه الله اكبر مي رسيد و تا اشهد و سلام را نگفته به بهانه رسيدگي به امور مغازه خود را به رخت و خواب مغازه در بالكن مغازه مي رساند و دمي به خواب مي داد و شداد غذاي حاجي رو گرم مي كرد زغال قليو نش رو رو براه مي كرد پس از صرف خواب ميل نهار و چند پكي به قليون زده و چايي تازه ياد نصيحت و سفارش مي افتاد تمام افتخارش اين بود كه روزي در اين بازار كارگر بوده و با تيز هوشيش به اينجا رسيده و سرنوشت هيچ نقشي در زندگيش نداشته مي گفت اهل مشهد است اما الاهو اعلم هيچ جايي از مشهد را نمي شناخت چون مادر شداد اهل آنجا بود تا مشتري وارد مغازه ميشد پس از خريد براي پرداخت صورت حساب پيش حاج اكبر مير فت حاجي تا يك منبر كامل نمي رفت و خيرو از شر و اصول از فروع جدا نمي كرد ول كن معامله نبود تا جايي كه يارو بهانه تراشه مي كرد تا از زير چانه گرم حاجي خلاص بشه شداد هميشه گوشه چشمي به رمز قاوصندوق و تعداد دورانهايي كه حاجي به كليد مي داد داشت چند بار حاجي دم صبح وقتي مهدي كارگر ارشد مغازه نبود شداد رو واسه ريختن پول به حسابش راوانه بانك نزديكي مغازه كه فقط سه راسته از مغازه فاصله داشت فرستاده بود ولي نيازهاي شداد مثل خوره بين راه ولكنش نبودن اما همش به خودش مي گفت با دويويست سيصد هزار كه دردي دوا نميشه از طرفي حاجي آدرس محل زندگيشو داشت و شناسنامش پيشش گرو بود ولي تو اين چند ماه به خاطر اضافه شدن كرايه اتاقش به محله ديگه اي توي شوش رفته بودن وشداد با اين كه حاجي چند بار ازش پرسيده بود كه داستان محل زندگيتون چي شد هر بار طوري مسئله رو مي پيچوند شداد اين مغازه رو از روي نيازمنديهاي روز نامه همشري پيدا كرده بود و باكلي خواهش و تمنا اينجابه عنوان كارگر امده بود عصرا دم رفتن دنيا رو سرش آوار مي شد هر كسي اونو تو اين سه چهار ماه ميشناخت فكرمي كرد با مادربزرگ پيرش زندگي مي كنه آره شداد دروغ گفته بود هرگز به كسي نگفته بود كه تنها زندگي مي كنه زندگي كردني كه به قيمت درد بودن برايش بود شداد فرزند طلاق بود پدري كه هرگز نفهميد براي چه بچه دار شد و مادري كه گريزان از خود بود چه رسد شداد و رازي عجيب كه او را روانه دياري بي سر و ته به اسم تهران كرده بود تنها دوست شداد دو هدفوني پيچ در پيچ گوشي كهنه موبايل يادي از ايام خوب گذشته ، با حقوق روز مزد كارگري زندگي را به سختي مي گذراند از گونه هاي برچسته و دستهاي استخوانيش حكايتهاي ا ز روزه بودنهاي اجباريش شنيده مي شد مسافر خسته براي آرزوهاي كوچكش برنامه هاي بسياري داشت عصر بعد كار تا آخر شب فيلم مي فروخت با هزار ترس و لرز از مامورهاي نيروي انتظامي يه باركه روي پل عابرپياده شهرك گرفتنش با گريه زاري خودش از دست استوار سريش خلاص كرد به هر كجا مي رسيد مي گفت آقا فيلم خانوم فيلم هاي به روز از پارك وي تا تجريش دنيايي بود كه هر روز تكرار مي شد تمام خوشحاليش همين وقت آزادش بود كه اونم كار مي كرد راه ميرفت راه ميرفت توي هر مغازه يا هر عابر پياده براش سوژه فروش بودن تمام پناه گاهش باغ فردوس بود و كوچه يكتا.
- آقا من يه هزاري دادم
- چي برداشتي
- يه كيك يه سانديس كوچيك
- بفرما اينم پونصد باقيش
اره اينها تنها چيزي بود كه شداد اون روزداشت مي خورد روي آخرين نيمكت باغ فردوس كهيكل استخونيش گونه هاي برجستش چشمهايي كه دور تادور توي گودي سياهي بودن موهاي موج دارش و بيني قلميش لبهايي كوچك كه از سوز سرما تكه تكه شده بودن شلوار لي كه بر تنش زار ميزد و اون كاپشني سبز رنگ و پر از خز اونو كلاً از بقيه جدا مي كرد شبها آخره و قت كه مي رسيد موقعي كه جاني براي درك درسش نداشت بايد تا اتوبوس حركت نكرده ساعت شش صبح تو پايا نه باشه اتاقي سرد و محقر لامپ كم نور زرد كمي خرت وپرت مقداري سيب زميني گوشه اتاق ديده مي شد و يك هيتر كوچيك باكمي شعله كه وسط اتاق بود سقفي نم كشيده و ديواري ها كچ خاك و مقداري كتاب كه با مهارت خاصي روي طاقچه كه از كف فاصله زيادي نداشت چيده شده بود طوري كه انگار تنها چيزهاي مهم محل زندگيش بودن و لحافي كه از دوران سربازي يادگار بود شداد را به عالم خوشبختي هايش مي برد دنيايي بي درد سر خوابي همچون مرگ طوري از فرط خستگي مي خوابيد كه گويي هرگز زنده نبود و دوباره فردا تكرار يك روز تكراري براي مسافر غريبه ما
- واي دير شده چقدر اين زانوم درد مي كنه
وقتي كه چهل دقيقه بعد رسيد حاجي مغازه رو وا كرده بود و شداد فهميد كه بايد دوباره غرزدن ها شروع ميشه
- سلام حاجي
- چه سلامي چه عليكي يه حويي بمون ظهر بيا
- ببخشد خواب موندم
- چي چي رو خواب موندم كاره هر روز تو همين شده
- حاجي انصاف داشته باش امروز اولين بار بود كه اين اتفاق افتاد
- نه اينطوري نميشه امروز كه از حقوقت كم كردم مي فهمي من با شما ها خيلي خوب تا كردم شما نمي فهمين
مهدي موقع رفتن از مزد شداد كم كن فهميدي
مهدي- باشه حاجي
مهدي كه يكي از اقوام دور حاجي بود و مي دونست چقدر اين مرد خسيسه با اون صورتي گرد چشمهايي پف كرده قد كوتاه و هيكلي چاق آروم رو به شداد كرد و با نگاه پر از شرم به نشانه شرمندگي سرشو تكون داد!
چند ساعتي بود كه شداد كار مي كرد اون كمك مي كرد كه برش كارا زودتر و راحتتر صفحه ها رو به انازه هاي مورد نياز ببرن توي اون سرما مثل اين بود كه داشت تو كوره آجر پزي كار مي كرد شرشر عرق مي ريخت و دستهاي كوچيكشو به هم ميماليد كه يه حويي سر و كله مهدي پيدا شد
- شداد يه لحظه بيا
- بله چيزي شده
- نه فقط مي خواستم بگم نگران نباش حالا حاجي عصباني بود يه چيزي گفت زياد فكرشو نكن
- نه ديگه فكري نمونده كه بكنم خيلي خسته ام خيلي از همه چيز بريدم دلم مي خواد بميرم كم آوردم
- نه اين حرفا رو نزن همه چيز رو براه مي شه مرد كه اين حرفا رو نميزنه
بالاخره اون روز هم تموم شد و طبق گفته حاجي يك سوم از مزد ش كم شد يعني فقط چهار هزار تومن گرفت
درست ساعت پنج عصر بود رفت كه آبي به سرو وروش بزنه سرش داشت گيچ مي رفت ظهر چيزي نخورده بود هميشه يه بربري مي گرفت امروز اونو هم نتونسته بود كه بگيره لباساشو عوض كرد و طبق عادت رفت منتظر اتوبوس شاد آباد_ آزادي شد .اتوبوس كه رسيد ناي بالا رفتن نداشت وقتي سوار شد توي اتوبوس پر بود آروم به ميله اي كه پشت سرش بود تكيه داد و كوله پشتيشو روي دستش گرفت بود ده دقيقه نگذشته بود كه كنار ميدون آزادي پياده شده
- آقا پسر بليتت رو بده كجا ميري
- آقا ببخشيد فراموش كرده بودم بفرما
- آره همتون همينو مي گين به سلامت
ولي واقعاً شداد فراموشكار شده بود ، منتظر ) `BRTاتوبوس هاي تند رو) شد تا طبق عادت هميشگي بره پارگ وي تا فيلماشو بفروشه خود شداد هم اون فيلمارو از يك دست فروش ديگه مي گرفت كه فقط توي هر فيلم ديويست سيصد تومن بيشتر كاسب نبود همون تور كه به مسيرش ادامه مي داد دوباره به باغ فردوس رسيد و دوباره يه كيك و سانديس روي آخرين نيمكت زنگ زده كه مثل شداد به دست فراموشي سپرده شده بود نشست
اٌنقدر فكرش مشغول بود كه حتي يادش نمويومد آخرين باري كه غذا خورد كي بود يك زير نويس پلاستيكي توي كولش داشت با كلي نوشته كه روي كاغذ هاي A4 مي نوشت خودش بهشون مي گفت (خسته نوشته ) كه روي سر يرگ هر كدوم اين جمله به چشم خود را نمايان مي كرد با اين كه ديپلمش رياضي بود ولي عاشق ادبيات بود عاشق نوشتن و شعر و خواندن قطعه هاي ادبي معاصر بود دوباره زير نويسشو در آورد و شروع به نوشتن كرد هميشه خسته گياشو رنگ بوي ادبي مي داد و كاغذ رو سياه مي كرد اون روز شكسته تر از هميشه بود
كاش مي شد سر ونوشت را از نو نوشت
جمله اي كه فل بداعه به ذهنش خطور كرد هر چيزي كه در مورد سرنوشت مي دو نست يا خونده بود نوشت كه يك لحظه سايه سنگيني رو روي خودش احساس كرد در اواسط نوشتن همچين حسي داشت ولي توجه نكرده بود كمي سرش و برگردوند زني رو ديد تقريباً ميان سال قد بلند با صورتي استخواني ابروهايي كشده عينكي باريك بيني قلمي و لبهاي باريك با آرايشي مختصر موهايي هايلايت شالي به رنگ مشكي كه پوست سفيد صورتشو بيشتر نمايان مي كرد به طرض مخصوصي شالو روي سرش بسته بود با پالتويي پشم با رنگ مشكي خاصي كه داشت مشخصه گرونيش بود يقه اي كه انگار سنجابي روي اون لميده بود و چكمه هايي مشكي بلند دستكشهايي سفيد به دست و كيفي كه مشخصه سنگينيش از حجمش و فشاري كه براي نگه داشتنش به دستش مي آورد
- سلام وقت بخير داشتين مي نوشتين ببخشيد كه من فظولي كردم؟
- من من م..ن آره مي نوشتم يعني سلام
- من هم بعضي از موقعه ها مي نوسيم دوست داري نوشته تو واسم بخوني اگرمايلي
گلوي شداد به شدت خشك شده بود اين اولين باري بود كه كسي به نوشته هايش توجه كرده بود دستاش كمي مي لرزيد انگار از چيزي مي ترسيد كه يك دفعه دست چپش توي دستهايي مبحوس شدن
- چرا مي ترسي يا اينكه سردته
دستش بين دستهاش از روي دست كش گرماي عجيبي رو حس مي كرد
- بخون خوشحال مي شم بشنوم
- واقعاً بخونم
- آره فكر كنم من همينو گفتم ،گفتم كه اگر دوست داري بخون
- باشه بفرمايين بشينين
- نه اينجا سرد هستش مي شه توي ماشينم واسم بخونين توي ماشين گرم تر..
سرما آنجا سوزه عجيبي مي كشيد كه از بين لباس هاي شداد رد مي شد و تا مرز استخوانهايش را مي لرزاند ولي اون عادت داشت، اين چند وقته درد سينش و صداي دورگه اش و سرفهاش مكرر امونشو بريده بودن شداد مي ترسيد كه سوار ماشين بشه ولي از طرفي دوست داشت يك بار نوشته اي كه داشت رو واسه كسي بخونه با تومنينه خودش جمع كرد و پشت سر اون راه افتاد وقتي كنار پياده رو رسيدن شداد ديد اون زن در ماشيني رو وا كرد كه حتي شداد اسم ماشنرو نمي دونست زن از پشت شيشه بهش اشاره كرد
-چرا سوار نميشي منتظر چي هستي
آب گلوشو قورت داد صداي قلج ولج كردن گلوش رو خوب ميشنيد
و آروم دستشو انداخت به دستگيره ماشين و سوار شد
- راحت باش كولَتو بزار پشت
چقدر گرم بود وقتي زن ماشينو روشن كرد شداد ترسيد
- ما كجا مي ريم
- نترسد مرد كوچولو مي خوام بخاري رو روشن كنم تو حسابي سردت هست دستاتم از سرما تركيده پوستت خشك شده نترس من آدم خوار نيستم فقط مي خوام نوشتتو واسم بخوني
گرماي توي ماشين و صداي آروم و گيراي زن ادكلن خوش بو و گرمش شداد رو دعوت به آرامش مي كردن چشمهاي شداد و معده خاليش توي اين لحظه شداد رو به خواب واميداشتن ولي مشتاق خوندن بود شروع كرد
- به روايتي كدامين سر نوشت يا كدامين كاش و يا كدامين سر شدن كاشهايي كه تا ديروز رويا بود و امروز يك آرزو كه همه آنها را ساعت شني زمان هر روز از نو برايمان تجديد مي كند ....
پشت سر هم مي خواند و نقل قولهايي كه از ديگر نويسنده ها نوشته بود و اسم آنها را چاشني كار كرده بود از (موريس موتورلينگ) با كتاب عقل و سر نوشت تا پاره اي از دست نوشته هاي صادق هدايت و شعر هايي ازخيام كه مستقيم به جبري بودن سرنوشت اشاره داشت كلمات را كنار هم مي چيد و مانند جادو گري زن را حيرت زده به گوش كردن وا ميداشت و زن به ظاهر پشمرده شداد مي نگريست و چشمانش كم كم گرد مي شد پسري با سن سال كم ولي با دست به قلم حيرت انگيز انگار روح نويسنده مرده اي در كالبد او دميده شده باشد

- گرچه غم و رنج من درازي دارد عيش و طرب تو سر افرازي دارد
بر هر دو مكن تكيه كه دوران فلك در پرده هزار گونه بازي دارد
خيام
- ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز از روي حقيقتي نه از روي مجاز
يك چند در اين بساط بازي كرديم رفتيم به صندوق عدم يك يك باز
خيام
(اگر از كليه كساني كه خود را خوشبخت فرض مي كنند با كلمات سهل و ساده علل خوشبختي خود را بيان مي كردند ما فوراً پي مي برديم كه فاصله ما بين غم و شادي كوتاه است و فقط اين دو احساس متضاد از آن ناشي شده كه يكي تصويري را كه به او ميخندد و كمي روشنايي در اطرافش پديد مي آورد قبول كرده و ديگري خود را در تنگناي تاريكي به زنجير خصم دچار مي بيند.
سرنوشت مانند طوفان دريا است كه گريبان گير كشتي شده و شكم آن را از هم ميدرد اما همين سرو نوشت بي جهت به انسان رو نمي آورد مگر اينكه خودمان آن را بطلبيم.) (موريس متر لينگ در كتاب عقل و سرنوشت)
ناگهان سينه اي صاف كرد انگار در سميناري نقد ادبي تحقيقي ميخواند و ادامه داد (زندگي چيزي نيست بجز تكرار گرفتاريها يكي پس از ديگري)...
ولي از شدت خستگي چشمانش كم كم وا مي رفتند كاغذي كه در دستش بود و تا يك دقيقه پيش مانند يكي از ستاتورهاي ايالات متحده نطق مي كرد در چشمي به هم زدن از دستهايش صور خورد و هم بستر كف ماشين شد نرمي صندلي گرماي ماشين و بوي مهرباني و دردي عجيب در معداش تير مي كشيد ناخود آگاه او را دعوت به خواب كردند و زن آرام با خود مي گفت پشت دريا شهريست كه در آن پنجره ها رو به تجعلي باز است و بامها جاي كبوترهاييست كه به فواره هوش بشري مي نگرند و دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتيست.

نویسنده : توحید قاسمی افشار

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل