شب عید / نوشته نگین افشاری

نوشته شده در . ارسال شده در داستان های کوتاه

نزدیک عید که می شود،دست خواهرم را می گیرم و به بازار می رویم. دوست دارم برایش ماهی قرمز بخرم. از خوشحالی اش، خوشحال می شوم.

کنار مغازه که می ایستیم، دستانش را قاب صورتش می کند و صورتش را به شیشه می چسباند و به ماهی های کوچک خیره می شود و با خوشحالی می گوید"داداشی اون ماهی که دمش سفیده رو می خوام" و بعد انگار پشیمان شود، زود می گوید" نه،نه اون که قرمز و سیاهه رو می خوام" نگاهش می کنم. چشمانش از شادی برق می زند. دوست دارم خوشحالش کنم. هر دو ماهی را برایش می خرم. تا به خانه برسیم برای ماهی هایش اسم می گذارد. احساس خوشحالی می کنم.

به خانه که می رسیم، بچه های همسایه را می بینم که شاد و خوشحال بازی می کنند، خواهرم به طرفشان می رود و ماهی هایش را نشان می دهد. لبخندی می زنم.

شب که می شود، مادر به خانه می آید. کنار حوض می نشیند و چند بار به صورتش آب می زند. به طرفش می روم. از جایش بر می خیزد و کیسه های لباسی که با خود آورده را بر می دارد (لباسهایی که باید بشوید). کیسه ها را از او می گیرم و به طرف اتاق می برم و گلایه می کنم که چرا خودش را اینقدر اذیت می کند. و در جواب می گوید"چاره نداریم، مجبوریم برای آزادی پدرت هرکاری کنیم"

حق با مادر است چاره دیگری نداریم. دلم می گیرد. از وقتی پدر به خاطر بدهی اش به زندان افتاده، وضعمان همین بوده. مادر مجبور شد در خانه های مردم کار کند، شبها تا دیر وقت بیدار بماند و برای همسایه ها لباس بدوزد. من هم پیش نجار سر کوچه شاگردی می کردم.نصف هر چه به عنوان دستمزد می گرفتم را به مادر می دادم و بقیه را برای خودم و خواهرم خرج می کردم. مادرم هم هرچه دستمزد می گرفت، پس انداز می کرد. اما هنوز کافی نبود.

ولی باز هم خوشحال بودیم. به خاطر همان چند روزی که پدر می توانست به خانه بیاید، خوشحال بودیم. خواهرم منتظر بود پدر بیاید تا ماهی هایش را به او نشان دهد.

نزدیک عید است. مادر مجبور است بیشتر کار کند. خانه های مردم را تمیز کند، برای همسایه ها لباس بدوزد و لباس های چرک دیگران را بشوید.من هم بیشتر در نجاری می مانم. بیشتر کار می کنم. بیشتر اره می کشم. استاد نجار لبخند می زند. دستمزدم را با عیدی می دهد. خوشحال می شوم. می خواهم برای خواهرم عروسک بخرم. می دانم خوشحال می شود.

به پدر قول داده ام مواظب مادر و خواهرم باشم. به بازار می روم ، عروسک را می خرم. صورت خندان خواهرم در ذهنم نقش می بندد. خوشحال می شوم.

به خانه که بر می گردم، غروب شده است. مادر هنوز برنگشته. پدر هنوز نیامده، می ترسم که نتواند مرخصی بگیرد. ساعتی به عید مانده. خواهرم سفره هفت سین را پهن می کند. با خوشحالی تنگ ماهی اش را وسط سفره می گذارد. نگرانم که پدر و مادر نیایند.

صدای زنگ می آید. خواهرم به طرف در می رود. صدای خنده اش خانه را پر می کند. به طرفشان می روم. خودم را در آغوش پدر رها می کنم. مادر می خندد.

کنار سفره هفت سین می نشینیم. من،پدر،مادر و خواهرم. ماهی های تنگ بلور،بازیگوشی می کنند. خواهرم می خندد. مادرم به من و پدر نگاه می کند و لبخند می زند.

سال نو آغاز می شود، عروسک را به خواهرم می دهم. خوشحال می شود. و من از خوشحالی اش شاد می شوم. و به این فکر می کنم که می شود پدر آزاد شود و مادر مجبور نباشد در خانه های مردم کار کند؟!

نویسنده : نگین افشاری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ