|  |   |  |   |

کلاغ

یک بنده خدایی داشت برای من تعریف می کرد که سالیان سال پیش یک بچه کلاغ بود که تو یک محله کبوترا یتیم افتاده بود ،هیچ کسی نمی دونست که از کجا اومده، بعضی ها می گفتند که سر راهی بوده، یک روز تو یک زنبیل پشت در یک لونه گذاشته بودنش.
وضع و حال کبوترا هم زیاد خوب نبود که بتونند تامین و حمایتی از اون بکنند ،البته بعضی ها می گفتند این ظاهر قضیه است ،همه از این که این سیاهی رو تو خونه راه بدند ،می تر سیدند. می گفتند بد بیاری می یاره .
خلاصه این بچه تو همون محل با طفیلی گری و ته مونده خوری قدی کشید و تو این وسط اون چی که نباید می دید و دید ،بخاطر تفاوت رنگش و زشتی که نسبت به کبوترای پر سفید و زیبا داشت تحقیر شد و به تمسخر گرفته شدو سنگ خورد و دلیل هر اتفاق نحسی شدکه تو اون محل اتفاق می افتاد.
بالا خره یک روز تو آشغالا کتابی پیدا کرد به اسم جوجه اردک زشت ،اولش چیز ی از اون نفهمید،دومین بار تشابه خودش را با جوجه اردک زشت فهمید،ولی در سومین بار فهمید که قضیه چیه .ولی تو دفعات بعد از اینم فراتر رفت همذات پنداری و به همسانی کشید .به نظر اون این داستان دیگه داستان موجودی شبیه اون نبود بلکه داستان خود اون بود،بدون اینکه به تفاوتها ش با اون توجه کنه .
برای همین برای اولین بار تو اون محله دیگران می دیدند که می خنده ،وقتی که داشت مسخره می شد و یا سنگ می خورد .هیچکی نمی فهمید قضیه چیه ،همه می گفتند حتم دیونه شده .ولی کلاغ تو دلش باز به همه اونا می خندید و انتظار روزی ر ا می کشید که اون با تغییر ظاهرش ، که حتم داشت اتفاق می افته ،مایه رشک وحسد دیگران بشه و بعد مغرور با بالهایی بلندو استوار پر بکشه و از اون محله و تمامی حماقتهای از سر ظاهر بینیشون بگذاره و بره.
ولی این نتظار داشت طولانی میشد و کلاغ خسته و تازه با اون حسابی که دیکران می کردند ،که دیوونه شده ،آزار و اذیتشون هم بیشتر شده بود..
یک روز کلاغ به خودش گفت آخه من چرا بایداین همه درد و تحمل کنم .من که می دونم آیندم چقدر با شکوه و حتمی هست .پس دلیلی نداره این رفتا را تحمل کنم الان می گذارم می رم یک جا دور از این محله و منتظر می مونم تا هر موقع به شکوه و زیبایی رسیدم ،بر گردم ،ولی فقط برای یک لحظه ،اونم میام تو این محله تا به همه به فهمونم که چقدر در مورد من اشتباه کردند .
کلاغ رفت و تو یک دخمه اون نزدیکیها تارک محله شد و صبر کرد و انتظار کشید.
اون بنده خدا که داستان و تعریف می کرد گفت ولی سالها سال گذشت ،هیچ اتفاقی برای جوجه کلاغ نیافتاد .نمی دونم مرد، نمرد ،ولی این و می دونم که دیگه هیچکس از قدیمیها خبری ازش نداره ،تو اون محله هم همه اون و از یاد بردند.
اینجا دیگه داستان اون بنده خدا تموم شد .بعد از چند دقیقه ای هم گذاشت رفت قبل از این تو دلم وول افتاده بود که قبل از اینکه بره به اون بنده خدا بگم اون کلاغی که داستانش راگفتی نمرده ،بلکه اینجا تو دل من است ،هنوزم مثل همون قدیما منتظر و مطمئن .از اون دخمه اومده بیرون،اومده این دخمه ،ولی هنوزم چشم براه اون لحظه هست که حتم داره میاد.

نویسنده : محمد رضا بداغی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل