|  |   |  |   |

مرا اهلی کن!

روباه گفت: سلام

شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید.با وجود این با ادب تمام گفت: سلام

صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب..

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی...!

روباه گفت: یک روباهم من!

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن،نمی دانی چقدر دلم گرفته..

روباه گفت:نمی توانم باهات بازی کنم، هنوز اهلی ام نکرده اند آخر..

شازده کوچولو کمی فکر کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:تو اهل اینجانیستی؟ پی چه میگردی؟

شازده کوچولو گفت: پی دوست میگردم، اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده، معنیش "ایجاد علاقه کردن" است.

شازده کوچولو گفت: "ایجاد علاقه کردن"؟

روباه گفت:معلوم است! تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل هزاران پسر بچه دیگر. نه من به تو احتیاجی دارم نه تو به من! من هم برای تو یکروباهم مثل هزاران روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هردو به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو برای من میان همه عالم موجود یگانه ای میشوی من هم برای تو..

شازده کوچولو گفت: کم کم دارد دستگیرم می شود! یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد!

روباه گفت: بعید نیست! اما اگر تو مرا اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می شنوم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند: صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام میکشد بیرون!

روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولورا نگاه کرد.آن وقت گفت: اکر دلت می خواهد مرا اهلی کن!


بخش هایی از کتاب شازده کوچولو
با ترجمه ی احمد شاملو

نویسنده : راحله نیازی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل