|  |   |  |   |

ماجراهای بوسه های من ولیلی(داستان کوتاه)

1
بعد از مدت ها بالاخره تونستم یه قرار با لیلی بذارم، عصر 5شنبه خیابون ولیعصر.
خیلی دلمون واسه هم تنگ شده بود، هرطور شده می خواستیم همدیگر رو بغل کنیم وچندتا ماچ آبدار رد و بدل کنیم اما نمی شد خب خیلی تابلو بود.
یه فکری به ذهنم رسید، زود از پله های پل عابر پیاده بالا رفتیم وسطای پل وقتی مطمئن شدیم کسی نمیاد همدیگر رو چند ثانیه سخت در آغوش گرفتیم و خلاصه عقده مون رو خالی کردیم.
حالا هروقت از اون خیابون رد می شم به حماقتمون می خندم .
آخه ما روی پل کسی رو نمی دیدیم ولی همه از پایین پل ما رو می دیدن.

2
توی راهرو مترو وقتی دیدم کسی نیست دست انداختم گردن لیلی و 2تا ماچ آبدار ازش کردم
بلنگو می گفت:
"خواهران وبرادران خجالت بکشید لطفا عفت اسلامی را رعایت کنید."
کی توی مترو دوربین های مدار بسته نصب کردن؟

3
دونفر که پیاده شدن
موندیم من لیلی
خانمه گفت: ط بـ قـ ـه ی دوم
فرصت رو مغتنم شمردم و چندتا ماچ آبدار ازش گرفتم
تو بغل هم بودیم یهو در باز شد
چند نفر منتظر سوار شدن بودن
ولی من طبقه ی همکف رو زده بودم.

۴
ماشینم شاسی بلند بود
خوبیش به این بود که ماشین های اطراف توش رو نمی دیدن
خب من بودم و لیلی
ولی وقتی تابلو ایست رو دیدم
فهمیدم ماشین گشت ارشاد شاسی بلندتره




نویسنده : مهدی صادقیان

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل