|  |   |  |   |

قلعه شاه مال منه


خیلی زودتر از آن که لازم باشد فهمیدم سیاست یعنی چه .

اون روزا که ما بچه بودیم یک بازی بود که بین بچه های محل های ما( اون موقع خانه ما شمیران بود) خیلی طرفدار داشت اسم این بازی "قلعه شاه ماله منه" بود و معمولا این بازی را روی تپه یا بلندی بازی می کردیم و بازی به این شکل بود که یک نفر شاه می شد و می رفت روی قله تپه می ایستاد و رجز می می خوند که "شاه منم که زور دارم "بقیه هم با این رجز که " قلعه ٔ شاه مال منه "به طرف شاه هجوم می بردند وسعی می کردند شاه را از اون قله پایین بیارن و خودشون شاه بشن. شاه هم می گفت:
"شاه منم که زور دارم قلعه ٔ شاه مال منه

کلاس چهارم یا پنجم دبستان بودم یک روز سرکلاس از پنجره دیدم دوتا کامیون به داخل مدرسه آمدند و بارشان را که ماسه بود در حیاط خالی کردند ظاهرا قرار بود در مدرسه بنایی کنند . خیلی خوشحال شدم و به بغل دستیم گفتم بازی قلعه شاه مال منه بلدی ؟

او گفت نه و من براش توضیح دادم و او هم مشتاق شد که در زنگ تفریح بریم قلعه شاه مال منه بازی کنیم.

زنگ تفریح خورد و ما دوان دوان به حیاط و کنار تل ماسه ها رفتیم و با چند نفر از بچه ها که این بازی را بلد بودند بازی راشروع کردیم.

قلعه شاه مال منه !

شاه منم که زور دارم قلعه ٔ شاه مال منه

قلعه شاه مال منه

حمله .....

گرم بازی شده بودیم که آقای ناظم سرو کله اش پیدا شد...

ما فکر کردیم که می خواهد بگوید چرا ماسه ها را پخش می کنید؟

اما قصه چیز دیگری بود.

یکی از بچه ها را صدا کرد و از او پرسید کی گفته که این بازی را بکنید؟

او سکوت کرد اما یکی از بچه ها که من بازیش نداده بودم گفت :آقا اجازه "آزادی"

من هم که مثل گاو پیشونی سفید به شیطنت معروف بودم !

آقای ناظم به طرف من آمد و تا من بفهمم می خواهد چه کار کند ، محکم در گوش من خواباند و گفت: بیا دفتر پدر سوخته ... و بچه ها را متفرق کرد.

من در حالی که صورتم را گرفته بودم به دفتر رفتم ..

آقای ناظم منو به مدیر مدرسه معرفی کرد و گفت که چه کار کردم وبا تندی خطاب به من گفت : پدر سوخته کی به تو گفته که این بازی را در مدرسه را بیندازی ؟

گفتم :هیشکی آقا ما توی محلمون بازی می کنیم گفتم اینجا هم بازی کنیم .

ناظم گفت تو غلط می کنی با...

آقای ناظم از دفتر بیرون رفت و من آقای مدیر تنها شدیم.

او گفت :پسر جان تو نمی دانی این بازی سیاسیه؟

گفتم آقا سیاست یعنی چی ؟

به هر حال آقای مدیر با مهربانی به من فهموند که قلعه شاه همیشه مال شاهه و ما نباید به قلعه شاه کاری داشته باشیم و اصلا چه معنی دارد که ما بخواهیم شاه را از قلعه پایین بکشیم و از آن گذشته ما که بلد نیستیم شاه باشیم.........

حرف های آقای مدیر خیلی دوپهلو بود اما هر چی بود ازآن روز معنی سیاست را فهمیدم اما همیشه این سوال برای من وجود داشت که چرا برای همیشه یک نفر باید شاه باشه هر چند امروز هم این سوال را دارم و هنوزهم پاسخی نگرفته ام .

شما جواب این سوال را می دانید ؟

نویسنده : اسماعیل آزادی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل