خاطرات یک مرده(از مجموعه داستانهاى کوتاه هواى مرگ)

نوشته شده در . ارسال شده در داستان های کوتاه

هیچوقت گمان نمی کردم که خوشبختی.. همین چیزهای کوچکی باشد که تو از آنها دم می زنی. روزی که مرا در قبر گذاشتند، حاضر نبودم در یک وجب چاله سرد و تیره،آرام بگیرم. همه چیز در نظرم ترسناک و تنگ و کوچک بود. از دیدن یک سوسک می ترسیدم و از اینکه در یک جای تنگ نمی توانستم ازین پهلو به آن پهلو بشوم، یا دستی برای دفاع از خودم بر صورت بگیرم،عصبانی می شدم.همه اش به فکر آن بالاها بودم.به قدمهای کسانی می نگریستم که دورم جمع شده بودند و انگار می ترسیدند که من خوابم ببرد، مدام روی خاکم آب می ریختند. دورو برم نه گل و بته ای بود نه گیاه و درختی. هی گلهای تازه می انداختند روی قبرم خیر سرشان، که زود پژمرده می شد. وقتی دورم بودند،دلگرمیم بیشتر بود.ترسم می ریخت.گلهای ترور شده در دستهایشان را که میدیدم،دلم برای سبزه و گل تنگ میشد.هر چه بغل گوش پسر بزرگم میگفتم : مادر بی زحمت به جای جس این گلهای بیجان،که برایم می آورند، یک گلی سبزه ای چیزی کنار دلم بکار ، گوشش را می خاراند و پشه ها را پس می زد. پاییز ساده ای بود.

حالا کم کم به تکرار خواب و بیداریهایم در گور،عادت کرده ام . یاد گرفته ام به سرد و خشکی خاک، عادت کنم و با خیالم در راز گلها و درختانی را که پیش ازین در خاک منجمد اطرافم رسته بودند رها شوم. خاک سرد و منجمد شیره تنم را میکشد و ذرات تنم به مرور با خاک میامیزد. اوایل، از سوسکهای کریهی که مرده خور بودند و به جانم میفتادند، چندشم می آمد ... عاشق مورچه ها بودم. نیش های کوچکشان کمی تنم را می خاراند و حس قشنگی توی دلم زنده می شد. نمی دانم کرمها کم کم از کجا پیدایشان شد. مثل دلقکهای سیرک می رقصیدند وتوی شیرابه های متعفن، کیف می کردند.بعضی هاشان هم عجیب آزار دهنده یک جای فاسد را میگرفتند و می چسبیدند و هرچه می توانستند می مکیدند.تنها موهای سرم در این وانفسا برایم مانده بود. عجب رنگی! یک پر سفیدی هم تویش پیدا نمی شد! به خودم می بالیدم که جوانمرگ شده ام! هنوز دندانهایم و موهایم برای خودم بود و آثار جوانی و تر و تازگی در آنها موج می زد.

کم کم تکه های تنم بوناک و زشت شده بودند و یاد گرفتم مثل توپ پینگ پنگ از این سو به آن سو پرتشان کنم تا وجودشان آزارم ندهد. دیگر فهمیده بودم که این پوست اندازی چقدر برایم گران تمام شده و اگر این کرمها و سوسکها نجنبند و دستشان درد نکند! این زباله های بوگندو را از دورو برم پاکسازی نکنند چه بر سرم می آید. دیگر رنگ خواب به چشمم نمی آمد. مثل بچه ای شده بودم که از بوی گند پوشکش در عذاب است...چرا کسی در قبر ها،برای جمع کردن تنهای گندیده مان، فکرچاره ای نیست؟

به مرور جای دیگری برای بودن پیدا کرده ام .. اجباری نبود که صبح تا شب توی قبر، بوی گند تن گندیده ام را تحمل کنم.

روزهای اول،فقط سرم را از گورم در می آوردم. یکبار ترسیدم یکی مرا ببیند زهره اش آب بشود...دیدم نه ! آن وقتهای صبح،کسی در قبرستان نمی پلکد.یاد دوران کودکیم می افتادم که بر روی سنگهای قبر،لی لی بازی میکردم.بالاخره یک روز جرات کردم و تمام و کمال، از قبرم آمدم بیرون و درست روی سنگ قبرم دوباره دراز به دراز افتادم. کش و قوسی به خودم دادم و آسمان را پاییدم که انگار با دیدن من اخم کرده بود.. مورچه های ناز می رفتند و می آمدند. لانه شان را پیدا کردم:درست زیر صورتم. عقب رفتم و توی خانه را دیدم. چه دنیای قشنگی! می توانستم تمام روز را بی خیال، رفت و آمد وتقلایشان را تماشا کنم.گاهی کمی اوقاتم تلخ می شد: ریزه های پوست و گوشت خودم را لای دندان مورچگان می دیدم که می آورند و می برند و انبار میکنند. دانستم شکمهای گنده شان از گوشت و پوست ناقابل من پر شده و بر سر سفره جنازه من اینقدر پروار شده اند. گاهی تکه ای از روحم را در تن یکیشان حلول می دادم و از زاویه چشمانش همه چیز را مورچه وار میدیدم. فهمیدم بازی من حالا تازه شروع شده و در این دنیای دنی که در طول سی سال و اندی زندگیم چیزی جز چهاردیواریها و تکلفها و اجبارهایش ندیده بودم چه رازهای قشنگیست که حالا اجازه دارم آزادانه در آنها زندگی کنم. وقتی شاخه گلی از روی حسرت بر روی قبرم می افتاد تازه برای من آغاز زندگی بود. تکه ای از روحم را، بعد تمامش را می بردم توی تک تک سلولهای آن گل و پر و تاژکش و یک شب تا صبح توی کاسه گل آرام میگرفتم. چقدر این گل یکدانه، دنیای بی نهایتی بود برایم! تا هرجایش که ریز می شدم باز هم ریز تر بود!

کفتری یا گنجشکی که بر بالای قبرم پر میزند، هم دم نفسهایش می شوم و تا هرجا که او می پرد، من هم می پرم. تازه فرصت کرده ام پرندگان در حال پرواز را، در هر کسری از ثانیه که اراده کنم بی هیچ فاصله ای از خودم احساس کنم. هیچ چیز زشت و کهنه ای دیگر برای من زشت و کهنه نیست..در تار و پود پارچه کهنه ای حل می شوم که روی قبر تازه ای پهن شده است. روی دوش مارمولکی می نشینم و از دیوارهای کهنه قبرستان بالا ی بالا می روم.

یک روز هوس کردم بی آنکه دیگر چشمهایم بسوزد،زل بزنم توی صورت خورشید: یک روز تمام در صورتش زل زدم و حتی توانستم در یک آن خورشید را ببلعم و آروغ هم بزنم! چقدر بزرگ شده بودم....تمام کهکشان راه شیری را کف دستم مچاله میکردم و با نوک انگشت زمین را توی هوا قل می دادم و فوتش میکردم.

تازه فهمیدم این دنیای دنی نه برای شما زنده هایی که فقط شصت و اندی سال در آن زندگی می کنید آفریده شده، بلکه هدف اصلیش ما مرده هاست که هزاران سال می توانیم در تک تک سلولهای زنده اش خوش باشیم و شراب طراوت و تازگیش را هر روز صبح مزمزه کنیم...چقدر چیزهای تازه است که درین زمان اندک هزاران سال تا پایان زمین باید ببینم و بشنوم....

تنها آرزو میکنم ای کاش پیش ازین مرده بودم...

و کاش توهم،

با من مرده بودی!(صبح)

نویسنده : راشین گوهرشاهی(صبح)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ