|  |   |  |   |

ساندویچ


آرام در چهره اش خیره شدم ترس تمام وجودم را فرا گرفته

زوزه ى باد زمستانى عطشش را براى حمله به من بیشتر

میکرد من کینه اى از او بدل نداشتم ولى او آن روز

را به خاطر داشت که چطور وقتى مخفیانه به اتاقم آمد

و ساندویچ مرا خورد با چوب از خانه

بیرون انداختمش براى همین بود که هنوز از من

کینه به دل داشت ومى غرید تا اینکه در

چشمانم زل زد هنوز نمیفهمیدم مى خواهد چه کارى انجام

دهد آیا او مرا از پاى در مى آورد باید التماس کنم

سگ همسایه را تا دست از سرم بردارد شاید فردا براى

ساندویچ دعوتش کنم

نویسنده : وحید مداحی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل